کلبه عاشيق

با سلام به همهء دوستان عزيزم . من و قاصدک اسباب کشی کرديم . رفتيم تو آسمونا . جايی که هيچکس نيست . بجز ابر و بارون و ماه و ستاره . فقط کسایی میتونن بیان که دوستای واقعی ما باشن . کسایی که تو دلشون بجز مهربونی چیزی نیست ................
منظورم شمایید ها ..................... شماااااااااااااااااااااااااااااا يه دنيا دوستتون داريم . اینم آدرس وبلاگ جدیدمون
کلبه عاشیق

گلرخ و قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢


تسعيد قالب ...



خوب به نظر ميرسه که يه مشکل کوچيک برا ما تو کلبهء‌ جديدمون پيش اومده . فکر کنم آسمان بار امانت (شایدم چگالی عشق ما يک کم سنگين بوده)نتوانست کشيد و قالب طراحی شده توسط گلرخ عزيزم نا پديد شده !!! اين هفته هم که ما هر دومون خيلی کار داريم(آخه بابا نا سلا متی ما کلی درس داريم بخونيم) . خلاصه اينکه فعلا تا وقت حاصل بشه بايد صبر کرد .
بابا نکنه اين کارا برو بچه های پرسين بلاگ کرده باشند که ما از پيششون نريم ؟؟؟؟؟

قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢


با ما بیایید

سلام به همهء همراهان سبز کلبهء عاشیق . میدونم که شاید گله داشته باشین که خیلی وفته بهتون سر نزدم . اما ما یه اسباب کشی داشتیم . میدونین یه تیکه ابر توی آسمون مهربونی اجاره کردیم تا از این زمین خاکی بریم تو آسمونا .
شما هم بیاین . خیلی خوبه . اونجا نسیم خنک عشق به گونه هاتون می خوره و مست میشین از هر چی گل و سبزه و شب و ستارس . اونجا همه چی آبیه رنگ احساس . با ما همسفر باشین .

کلبه عاشیق



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢


يک روز زيبا ...


امروز روز بسيار زيبا و جالبي بود . ميدونين بعد از مدتها با دو تا از عزيزترين دوستامون رفتيم کوه.
شين شين خانم و آقاي سين سين ( البته من بي تقصيرم ) . بعضيا هم کفش اسپرت نپوشيده بودند و با اصرار زياد تن به پوشيدن کفش اسپرت و بالا اومدن از کوه دادند . ( دانشگاه هم که طبق معمول دودر شد ... و البته بگم که من در پایان تفریح از نرفتن سر کلاس مهندسی نرم افزار شدیدا احساس عذاب وجدان داشتم .) خلاصه راه افتادیم و اول سری به باغ وحش زدیم و جاتون خالی رفتیم خرسهای پشمالو رو که عشق من هستند و یه عالمه دوستشون دارم دیدیم ( البته نزدیک بود قاصدک رو بدیم خرسه بخوره چون اصولا از اول زندگیش با خرسها مشکل داشته .) بعد راه افتادیم و رفتیم بالا توی راه هم که از هر دری سخنی گفتیم و بالاخره وقت صبحانه شد . اختلاف نظر سر این بود که همونجا کنار آب بشینیم یا بریم جلوتر که بالاخره من و شین شین پیروز شدیم . البته یه کمی زورگویی کردیم ولی خوب دیگه ...
بعد از صبحانه رفتیم سراغ حافظ و فال گرفتیم . اول برای آقای سین سین . اون چیزی که واضحه ما نمی دونستیم که آقای سین سین چه نیتی کرده ولی شاید همه یه جورایی روی فالش نیت کردن و حافظ عجب حالی داد به همه ... فکر میکنم همین دو بیت برای نیت ما کافی باشه خدا رو شکر می کنم که اشتباه از من نبوده .

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم


بگذریم . بعد هم برای آقای سین سین بیچاره یک مصیبت عظیم پیش اومد که ما واقعا بهشون تسلیت میگیم که باعث شد تا وقتی که داشتیم از کوه پایین میومدیم آقای سین سین هزار تا دروغ سر هم کنه تا یه موضوعی رو برای چند نفر توجیه کنه . خلاصه خیلی حرف زدم . بعدشم رفتیم پارک ناژوان کنار آب و طبیعت و قاصدکم برام یه عالمه گل خوشگل چید که الان گذاشتمشون توی گلدون و دارم لذت می برم امیدوام شما هم همیشه شاد باشید در کنار کسایی که دوستشون دارید .

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢


کلبهء عاشيق


مي خواهم از تو تا فردا ترانه اي بسازم
تا حلقوم بغض گرفتهء مرا در آسمان بي اعتمادي فرياد زندگي بياموزد
مي خواهم از خود تا فردا باراني بيافرينم
تا آتش بي پايان اين قلب صبورت را اندكي فرو بنشاند
مي خواهم از تو تا فردا پرتويي بر افكنم
تا اين چشمان خواب زده ام را به همراهي مسافري روشني ببخشد
مي خواهم از خود تا فردا اخگري برافروزم
تا اين ياقوت لعلگون وجودت را روياي حركت در سر افكند
مي خواهم از ...
مي خواهم خلاصه بگويم در هم آميخته ايم
تا اينجا كه كلبهء عاشيقمان ناميده اند .



قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢


سسسسسسسسسسلاااااااام .......

سلام به همهء دوستان عزيزم . امروز صبح به اتفاق خانواده برای صرف صبحانه رفتيم پارک ناژوان . نمي دونين چقدر طبيعت زيبايي بود . رودخونه , گلها , درختها . همه چيز آدم رو به ياد کساني مي انداخت که دوستشون داره . جاي قاصدکم خيلی خيلی خالي بود و همينطور دوست عزيزم ني ني . راستي يه لينک جديد اضافه شده به جاي لينک ني ني -- مائده هاي زمينی -- مي دونين آخه ني ني ديگه بزرگ شده البته يادمه که يه بار توي يک کتاب بود با ني ني مي خونديم که -- بزرگ يعني چيزي که جاي رشد ندارد . -- و ني ني ما ... نه حرفم رو پس می گيرم . ني ني همون ني نيه .
راستش تازگيها آدم يه چيزهايی ميشنوه که شاخ در مياره ( قابل توجه شين شين ) مثل اينکه مثلا مورچه و فيل عاشق هم باشن يا يه چيزايي شبيه به اين . البته بگم موضوع اصلا عشق و عاشقي نيست --کسي به خودش نگيره -- مسئله خيلي مهمتر اينهاست بيشتر هم توضيح نميدم چون موضوع ممکنه سیاسي بشه و به جرم تشويش اذهان عمومي و صد البته خصوصي بازداشت بشم . (ما که نه چپي هستيم نه راستي) داريم زندگيمون رو مي کنيم مگه نه گلم (قاصدک جونم رو مي گم ) اما گفته باشم این یه هشدار جديه , یا مثلا یه اولتيماتوم . و ديگه سکوت می کنم . فکر کنم بس باشه . اينم يه شعر خوشگل تقديم به اوني که خيلی دوستش دارم .
***************************************************************

نور راپيمودیم , دشت طلا را در نوشتيم .
افسانه راچيديم , و پلاسيده فکنديم .
کنار شن زار , آفتابي سايه بار , ما را نواخت . درنگي کرديم .
بر لب رود پهناور رمز , روياها را سر بريديم .
ابريرسيد و ما ديده فرو بستيم .
آذرخشي فرود آمد , و ما را در نيايش فرو ديد .
لرزان گريستيم . خندان , گريستيم .
رگباري فرو کوفت : از در همدلي بوديم .
سياهي رفت , سر به آسمان آبي سوديم , درخور آسمانها شديم .
سايه را به دره رها کرديم . لبخند را به فراخنای تهي فشانديم .
سکوت ما به هم پيوست , و ما "ما" شديم .

سهراب سپهري
از کتاب "شرق اندوه"

گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢


تا خيال گونه هايت ...


اي صداي آرامش عرش بر خيال ابرهاي عشق
اي لرزش باران بر گونه هاي سپيد ياس
اي وزش نسيم در سكوت سبز درختان جنگل
اي خروش رود در ميان صخره هاي ترديد شب
اي يگانه ترين طنين آرزو هاي من

در ميان لبان بسته ام فريادي از نژاد بوسه بي قراري ميكند
تا آنهنگام كه
با ديدنت ،بر خيال گونه هايت به آرامش خواب برسد .

پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢


شب بيداران ...


همه شب حيران اش بودم ,
حيران شهر بيدار
که پي سوز چشمانش مي سوخت و
انديشه ای خوابش به سر نبود
...
گفتم : " بنخفتی , شهر !
همه شب
به نجوا
نگران چه بودي ؟ "

گفتند :
" بر آمدن روز را
به دعا
شب زنده داري کرديم .
مگر به يمن دعا
آفتاب بر آيد . "

گفتم : " حاجت روا شديد
که آنک سپيده ! "

به آهي گفتند : " کنون
به جمعيت خاطر
دل به دريای خواب مي زنيم
که حاجت نوميدانه
چنين معجز آيت
بر آمد ."

احمد شاملو
۸ فروردين ۱۳۷۳


بهار را بر سرای آرزوهایتان آرزومندم .
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢


انتظار ......



آرزو هايم را کنار گلدانهای شمعدانی به انتظار ديدار آفتاب نشانده بودم
تا از در بيايی
و من را که در رويای تو بودم ، بيدار کنی !!!!

قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢


به اميد دنيايی دور از جنگ ...


بر گهوارهء تو كه آرام آرام در گردش سيال هوا شناور است خواهم نشست و دانه هاي درشت اشك را از گونه هاي خاك خوردهء تو پاك خواهم كرد . آجرهاي شكستهء سقف خانهء تو را تك به تك با خيال دستان پدرت و ياد عطر غذاي مادرت بر هم خواهم گذاشت و آفتاب تنهايي را با دستانم ازچشمانت دور خواهم كرد .


***************************************************************

ابتدا به امر خيلي خوشحالم كه با رفع كسالت از مادر عزيزم ، گلرخ خوبم همراه ايشان براي يك استراحت كوتاه به مسافرت رفتند . در ثاني مي خواستم با اشاره به اين موضوع كه جنگ امروز در كشور همسايه(عراق)مسلماً بيشترين ناراحتي را براي همنوعان ما به وجود آورده ، اين چند خط رابه همهء مادران درد كشيدهءجنگ تقديم كنم .

خداي من ، دستان مهربان و سينهء پر مهر هيچ مادري را از وجود كودكش و چشمان معصوم هيچ كودكي را از نگاه پر عطوفت مادرش دور مگردان .



پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٢


-- مادر --

امروز نشسته بوديم با مامان و بابا و خواهرام حرف مي زديم . يه دفعه مامان قلبش گرفت . من که ديگه .... اصلا نمي تونم بگم چه حالي داشتم ...... يه دفعه تمام محبتهاش . دلتنگيهاش . اوقات تلخي هاش . خنده هاش . گريه هاش مثل فيلم سينمايي اومد جلوي چشمام . اون موقع بود که فهميدم اگه نباشه قلب منم ديگه نمي زنه . اون موقع بود که قدر شونه هاي مهربونش رو دونستم و قدر چشماش رو که اگه نباشه زندگيم بي نگاه ميشه . توي تمام زندگيم تمام چيزهايي که دارم و ندارم .... هر چي که هستم مديون مامان و بابا هستم . دوستشون دارم . الان حالش خوبه . آروم خوابيده .............
***************************************************************

کودک که بودم مادر مي خواندمت و در تصوير چشمان خاموشت هزاران نقش تهي را رنگ مي زدم و چه خوشبختم که لحظه اي از وزش نکاهت را به دست فراموشي نسپردم .
نسیم برهنهء بی پایان محبتم را بر خطوط لرزان چهره ات نثار می کنم .


گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢


براي تمامي محبتهايت و براي تمامي لحظه هاي دل نگرانيت


روياي بيكران چشمانت تا ابد همراهيم ميكند
آنجا كه از تنهايي، صداي بال فرشتگان هم به گوش مي رسد
نام تو را در كنار نام او كه بيكران آسمانيم است بر لب مي آورم
طنين من
با من خيال عاشقت همراه بود و چشمانت كه همآره مراقبم بود تا خواب از ديدگان خسته ام فراري نشود
و آنهنگام از تو گرم شده بودم
عاشق ، شاد ، سرشار
از با تو بودن
از تو


پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢


عزیز دلم به کلبه مان خوش آمدی ...


اشتياق ديدار
آغاز خاطراتي سبز , که نويد مي دهد بهاز زندگي را
مرا اميد مي دهد

عشقي باشم در قالب تو
نفسی باشم در هواي تو
قلبی باشم در سينه تو
فريادي باشم در سکوت تو

چرا که ما زيستن را
در ميان آب و آتش به تجربه نشته ايم
چرا که ميان ما
فقط عشق به قضاوت نشسته است ...

شاد باشيد و هميشه عاشق
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢


آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم , تا با تو ابديتي بسازم .


من در تو نگاه مي كنم , در تو نفس مي كشم
و زندگي
مرا تكرار مي كند
به سان بهار
كه آسمان را و علف را .
و پاكي آسمان
در رگ من ادامه مي يابد .

***
ديرگاهي ست كه دستي بد انديش
دروازه ء كوتاه خانهء ما را نكوفته است ...
با آنان بگو كه با ما
نياز شنيدنشان نيست .
با آنان بگو كه با تو
مرا پرواي دوزخ ديدار ايشان نيست
تا پرنده سنگين بال جادويي را كه نغمه پرداز شبان گاه و بامداد ايشان است
بر شاخسار تازه روي خانه ما مگذاري .
در آيينه و مهتاب و بستر بنگريم
در دستهاي يكديگر بنگريم
تا در , ترانه ء آرامش انگيزش را
در سرودي جاودان
مكرر كند .

تا نگاه ما
نه در سكوتي پر درد , نه در فريادي ممتد
كه در بهاري پر جوي بار و پر آفتاب
به ابديت بپيوندد...


احمد شاملو
۱۳۳۸

بهار را بر سراي آرزوهايتان آرزو مي كنم
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢


انساني که منم , انساني که تويي ...


براي زيستن دوقلب لازم است
قلبي که دوست بدارد , قلبي که دوست اش بدارند
قلبي که هديه کند , قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد , قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من , قلبي براي انساني که من مي خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم ,
انساني که به دستهاي من نگاه کند
انسانی که به دستهايش نگاه کنم ,
انسانی در کنار من
تا به دست هاي انسان ها نگاه کنيم ,
انساني در کنارم , آيينه ي در کنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم ...

احمد شاملو
۱۳۳۴

***************************************************************
انساني که منم , انسانی که تويي , انساني که آرزوي هر انسان مي تواند باشد , انساني که عشق را مي سراید برای زندگی و زندگی را مي سراید برای عشق , انساني که منم ,انساني که تويي ...
***************************************************************


قاصدکها گاهي میرن سفر ولي هميشه خوش خبرن . یه سبد پر از شکوفه هاي بهاری عشق بدرقهء راه عزيزم ...


دلهايتان بهاري
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢