کلبه عاشيق

با سلام به همهء دوستان عزيزم . من و قاصدک اسباب کشی کرديم . رفتيم تو آسمونا . جايی که هيچکس نيست . بجز ابر و بارون و ماه و ستاره . فقط کسایی میتونن بیان که دوستای واقعی ما باشن . کسایی که تو دلشون بجز مهربونی چیزی نیست ................
منظورم شمایید ها ..................... شماااااااااااااااااااااااااااااا يه دنيا دوستتون داريم . اینم آدرس وبلاگ جدیدمون
کلبه عاشیق

گلرخ و قاصدک
  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢

تسعيد قالب ...



خوب به نظر ميرسه که يه مشکل کوچيک برا ما تو کلبهء‌ جديدمون پيش اومده . فکر کنم آسمان بار امانت (شایدم چگالی عشق ما يک کم سنگين بوده)نتوانست کشيد و قالب طراحی شده توسط گلرخ عزيزم نا پديد شده !!! اين هفته هم که ما هر دومون خيلی کار داريم(آخه بابا نا سلا متی ما کلی درس داريم بخونيم) . خلاصه اينکه فعلا تا وقت حاصل بشه بايد صبر کرد .
بابا نکنه اين کارا برو بچه های پرسين بلاگ کرده باشند که ما از پيششون نريم ؟؟؟؟؟

قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢

با ما بیایید

سلام به همهء همراهان سبز کلبهء عاشیق . میدونم که شاید گله داشته باشین که خیلی وفته بهتون سر نزدم . اما ما یه اسباب کشی داشتیم . میدونین یه تیکه ابر توی آسمون مهربونی اجاره کردیم تا از این زمین خاکی بریم تو آسمونا .
شما هم بیاین . خیلی خوبه . اونجا نسیم خنک عشق به گونه هاتون می خوره و مست میشین از هر چی گل و سبزه و شب و ستارس . اونجا همه چی آبیه رنگ احساس . با ما همسفر باشین .

کلبه عاشیق



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢

يک روز زيبا ...


امروز روز بسيار زيبا و جالبي بود . ميدونين بعد از مدتها با دو تا از عزيزترين دوستامون رفتيم کوه.
شين شين خانم و آقاي سين سين ( البته من بي تقصيرم ) . بعضيا هم کفش اسپرت نپوشيده بودند و با اصرار زياد تن به پوشيدن کفش اسپرت و بالا اومدن از کوه دادند . ( دانشگاه هم که طبق معمول دودر شد ... و البته بگم که من در پایان تفریح از نرفتن سر کلاس مهندسی نرم افزار شدیدا احساس عذاب وجدان داشتم .) خلاصه راه افتادیم و اول سری به باغ وحش زدیم و جاتون خالی رفتیم خرسهای پشمالو رو که عشق من هستند و یه عالمه دوستشون دارم دیدیم ( البته نزدیک بود قاصدک رو بدیم خرسه بخوره چون اصولا از اول زندگیش با خرسها مشکل داشته .) بعد راه افتادیم و رفتیم بالا توی راه هم که از هر دری سخنی گفتیم و بالاخره وقت صبحانه شد . اختلاف نظر سر این بود که همونجا کنار آب بشینیم یا بریم جلوتر که بالاخره من و شین شین پیروز شدیم . البته یه کمی زورگویی کردیم ولی خوب دیگه ...
بعد از صبحانه رفتیم سراغ حافظ و فال گرفتیم . اول برای آقای سین سین . اون چیزی که واضحه ما نمی دونستیم که آقای سین سین چه نیتی کرده ولی شاید همه یه جورایی روی فالش نیت کردن و حافظ عجب حالی داد به همه ... فکر میکنم همین دو بیت برای نیت ما کافی باشه خدا رو شکر می کنم که اشتباه از من نبوده .

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم


بگذریم . بعد هم برای آقای سین سین بیچاره یک مصیبت عظیم پیش اومد که ما واقعا بهشون تسلیت میگیم که باعث شد تا وقتی که داشتیم از کوه پایین میومدیم آقای سین سین هزار تا دروغ سر هم کنه تا یه موضوعی رو برای چند نفر توجیه کنه . خلاصه خیلی حرف زدم . بعدشم رفتیم پارک ناژوان کنار آب و طبیعت و قاصدکم برام یه عالمه گل خوشگل چید که الان گذاشتمشون توی گلدون و دارم لذت می برم امیدوام شما هم همیشه شاد باشید در کنار کسایی که دوستشون دارید .

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢

کلبهء عاشيق


مي خواهم از تو تا فردا ترانه اي بسازم
تا حلقوم بغض گرفتهء مرا در آسمان بي اعتمادي فرياد زندگي بياموزد
مي خواهم از خود تا فردا باراني بيافرينم
تا آتش بي پايان اين قلب صبورت را اندكي فرو بنشاند
مي خواهم از تو تا فردا پرتويي بر افكنم
تا اين چشمان خواب زده ام را به همراهي مسافري روشني ببخشد
مي خواهم از خود تا فردا اخگري برافروزم
تا اين ياقوت لعلگون وجودت را روياي حركت در سر افكند
مي خواهم از ...
مي خواهم خلاصه بگويم در هم آميخته ايم
تا اينجا كه كلبهء عاشيقمان ناميده اند .



قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢

سسسسسسسسسسلاااااااام .......

سلام به همهء دوستان عزيزم . امروز صبح به اتفاق خانواده برای صرف صبحانه رفتيم پارک ناژوان . نمي دونين چقدر طبيعت زيبايي بود . رودخونه , گلها , درختها . همه چيز آدم رو به ياد کساني مي انداخت که دوستشون داره . جاي قاصدکم خيلی خيلی خالي بود و همينطور دوست عزيزم ني ني . راستي يه لينک جديد اضافه شده به جاي لينک ني ني -- مائده هاي زمينی -- مي دونين آخه ني ني ديگه بزرگ شده البته يادمه که يه بار توي يک کتاب بود با ني ني مي خونديم که -- بزرگ يعني چيزي که جاي رشد ندارد . -- و ني ني ما ... نه حرفم رو پس می گيرم . ني ني همون ني نيه .
راستش تازگيها آدم يه چيزهايی ميشنوه که شاخ در مياره ( قابل توجه شين شين ) مثل اينکه مثلا مورچه و فيل عاشق هم باشن يا يه چيزايي شبيه به اين . البته بگم موضوع اصلا عشق و عاشقي نيست --کسي به خودش نگيره -- مسئله خيلي مهمتر اينهاست بيشتر هم توضيح نميدم چون موضوع ممکنه سیاسي بشه و به جرم تشويش اذهان عمومي و صد البته خصوصي بازداشت بشم . (ما که نه چپي هستيم نه راستي) داريم زندگيمون رو مي کنيم مگه نه گلم (قاصدک جونم رو مي گم ) اما گفته باشم این یه هشدار جديه , یا مثلا یه اولتيماتوم . و ديگه سکوت می کنم . فکر کنم بس باشه . اينم يه شعر خوشگل تقديم به اوني که خيلی دوستش دارم .
***************************************************************

نور راپيمودیم , دشت طلا را در نوشتيم .
افسانه راچيديم , و پلاسيده فکنديم .
کنار شن زار , آفتابي سايه بار , ما را نواخت . درنگي کرديم .
بر لب رود پهناور رمز , روياها را سر بريديم .
ابريرسيد و ما ديده فرو بستيم .
آذرخشي فرود آمد , و ما را در نيايش فرو ديد .
لرزان گريستيم . خندان , گريستيم .
رگباري فرو کوفت : از در همدلي بوديم .
سياهي رفت , سر به آسمان آبي سوديم , درخور آسمانها شديم .
سايه را به دره رها کرديم . لبخند را به فراخنای تهي فشانديم .
سکوت ما به هم پيوست , و ما "ما" شديم .

سهراب سپهري
از کتاب "شرق اندوه"

گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢

تا خيال گونه هايت ...


اي صداي آرامش عرش بر خيال ابرهاي عشق
اي لرزش باران بر گونه هاي سپيد ياس
اي وزش نسيم در سكوت سبز درختان جنگل
اي خروش رود در ميان صخره هاي ترديد شب
اي يگانه ترين طنين آرزو هاي من

در ميان لبان بسته ام فريادي از نژاد بوسه بي قراري ميكند
تا آنهنگام كه
با ديدنت ،بر خيال گونه هايت به آرامش خواب برسد .

پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢

شب بيداران ...


همه شب حيران اش بودم ,
حيران شهر بيدار
که پي سوز چشمانش مي سوخت و
انديشه ای خوابش به سر نبود
...
گفتم : " بنخفتی , شهر !
همه شب
به نجوا
نگران چه بودي ؟ "

گفتند :
" بر آمدن روز را
به دعا
شب زنده داري کرديم .
مگر به يمن دعا
آفتاب بر آيد . "

گفتم : " حاجت روا شديد
که آنک سپيده ! "

به آهي گفتند : " کنون
به جمعيت خاطر
دل به دريای خواب مي زنيم
که حاجت نوميدانه
چنين معجز آيت
بر آمد ."

احمد شاملو
۸ فروردين ۱۳۷۳


بهار را بر سرای آرزوهایتان آرزومندم .
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢

انتظار ......



آرزو هايم را کنار گلدانهای شمعدانی به انتظار ديدار آفتاب نشانده بودم
تا از در بيايی
و من را که در رويای تو بودم ، بيدار کنی !!!!

قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

به اميد دنيايی دور از جنگ ...


بر گهوارهء تو كه آرام آرام در گردش سيال هوا شناور است خواهم نشست و دانه هاي درشت اشك را از گونه هاي خاك خوردهء تو پاك خواهم كرد . آجرهاي شكستهء سقف خانهء تو را تك به تك با خيال دستان پدرت و ياد عطر غذاي مادرت بر هم خواهم گذاشت و آفتاب تنهايي را با دستانم ازچشمانت دور خواهم كرد .


***************************************************************

ابتدا به امر خيلي خوشحالم كه با رفع كسالت از مادر عزيزم ، گلرخ خوبم همراه ايشان براي يك استراحت كوتاه به مسافرت رفتند . در ثاني مي خواستم با اشاره به اين موضوع كه جنگ امروز در كشور همسايه(عراق)مسلماً بيشترين ناراحتي را براي همنوعان ما به وجود آورده ، اين چند خط رابه همهء مادران درد كشيدهءجنگ تقديم كنم .

خداي من ، دستان مهربان و سينهء پر مهر هيچ مادري را از وجود كودكش و چشمان معصوم هيچ كودكي را از نگاه پر عطوفت مادرش دور مگردان .



پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٢

-- مادر --

امروز نشسته بوديم با مامان و بابا و خواهرام حرف مي زديم . يه دفعه مامان قلبش گرفت . من که ديگه .... اصلا نمي تونم بگم چه حالي داشتم ...... يه دفعه تمام محبتهاش . دلتنگيهاش . اوقات تلخي هاش . خنده هاش . گريه هاش مثل فيلم سينمايي اومد جلوي چشمام . اون موقع بود که فهميدم اگه نباشه قلب منم ديگه نمي زنه . اون موقع بود که قدر شونه هاي مهربونش رو دونستم و قدر چشماش رو که اگه نباشه زندگيم بي نگاه ميشه . توي تمام زندگيم تمام چيزهايي که دارم و ندارم .... هر چي که هستم مديون مامان و بابا هستم . دوستشون دارم . الان حالش خوبه . آروم خوابيده .............
***************************************************************

کودک که بودم مادر مي خواندمت و در تصوير چشمان خاموشت هزاران نقش تهي را رنگ مي زدم و چه خوشبختم که لحظه اي از وزش نکاهت را به دست فراموشي نسپردم .
نسیم برهنهء بی پایان محبتم را بر خطوط لرزان چهره ات نثار می کنم .


گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢

براي تمامي محبتهايت و براي تمامي لحظه هاي دل نگرانيت


روياي بيكران چشمانت تا ابد همراهيم ميكند
آنجا كه از تنهايي، صداي بال فرشتگان هم به گوش مي رسد
نام تو را در كنار نام او كه بيكران آسمانيم است بر لب مي آورم
طنين من
با من خيال عاشقت همراه بود و چشمانت كه همآره مراقبم بود تا خواب از ديدگان خسته ام فراري نشود
و آنهنگام از تو گرم شده بودم
عاشق ، شاد ، سرشار
از با تو بودن
از تو


پاينده و سرشار باشيد .
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢

عزیز دلم به کلبه مان خوش آمدی ...


اشتياق ديدار
آغاز خاطراتي سبز , که نويد مي دهد بهاز زندگي را
مرا اميد مي دهد

عشقي باشم در قالب تو
نفسی باشم در هواي تو
قلبی باشم در سينه تو
فريادي باشم در سکوت تو

چرا که ما زيستن را
در ميان آب و آتش به تجربه نشته ايم
چرا که ميان ما
فقط عشق به قضاوت نشسته است ...

شاد باشيد و هميشه عاشق
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢

آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم , تا با تو ابديتي بسازم .


من در تو نگاه مي كنم , در تو نفس مي كشم
و زندگي
مرا تكرار مي كند
به سان بهار
كه آسمان را و علف را .
و پاكي آسمان
در رگ من ادامه مي يابد .

***
ديرگاهي ست كه دستي بد انديش
دروازه ء كوتاه خانهء ما را نكوفته است ...
با آنان بگو كه با ما
نياز شنيدنشان نيست .
با آنان بگو كه با تو
مرا پرواي دوزخ ديدار ايشان نيست
تا پرنده سنگين بال جادويي را كه نغمه پرداز شبان گاه و بامداد ايشان است
بر شاخسار تازه روي خانه ما مگذاري .
در آيينه و مهتاب و بستر بنگريم
در دستهاي يكديگر بنگريم
تا در , ترانه ء آرامش انگيزش را
در سرودي جاودان
مكرر كند .

تا نگاه ما
نه در سكوتي پر درد , نه در فريادي ممتد
كه در بهاري پر جوي بار و پر آفتاب
به ابديت بپيوندد...


احمد شاملو
۱۳۳۸

بهار را بر سراي آرزوهايتان آرزو مي كنم
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢

انساني که منم , انساني که تويي ...


براي زيستن دوقلب لازم است
قلبي که دوست بدارد , قلبي که دوست اش بدارند
قلبي که هديه کند , قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد , قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من , قلبي براي انساني که من مي خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم ,
انساني که به دستهاي من نگاه کند
انسانی که به دستهايش نگاه کنم ,
انسانی در کنار من
تا به دست هاي انسان ها نگاه کنيم ,
انساني در کنارم , آيينه ي در کنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم ...

احمد شاملو
۱۳۳۴

***************************************************************
انساني که منم , انسانی که تويي , انساني که آرزوي هر انسان مي تواند باشد , انساني که عشق را مي سراید برای زندگی و زندگی را مي سراید برای عشق , انساني که منم ,انساني که تويي ...
***************************************************************


قاصدکها گاهي میرن سفر ولي هميشه خوش خبرن . یه سبد پر از شکوفه هاي بهاری عشق بدرقهء راه عزيزم ...


دلهايتان بهاري
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢

بهار دلها را باید به تماشا نشست . عجیب شور انگیز است


بیا در این نوبهار سرشار از سبزی و طراوت
میان بوسه ریشه و خاک و رویش گیاه
میان نغمه سرایی بلبل و دست افشانی گل
میان دستهای مهربان خورشید
که همیشه برای ما
تو و من
به طلوع می نشیند ,
میان سینه گشاده آسمان
که دلهایمان را به خود می خواند
میان چشم هزار ستاره
که نور طلائیشان
هماره شب چراغ دوستیمان می شود
میان این زندگی سبز
که آرزوهایمان را بارور می کند
میان نیایشهایی که خدایمان را
در جاده های آسمان شب
در سیمای مهتاب هاشور می زند

دلهایمان را با ترانه اعتماد و صداقت
از هر چه بدی و سیاهی
از هر چه سکوت و فاصله است
بشوییم .
بیا دلهایمان را دریا کنیم
دست در دست هم
نگاهمان را بر بود و نبود زندگی ببندیم
و زندگی را با دلهایمان
قطره قطره
میان امروز و فردا پل بزنیم .

بیا مهربانی را میان تساوی فاصله فریاد کنیم .


دلهایتان سبز باشد و زندگیتان سرشار از بهاریترین شکوفه های عشق




مهتابي آسمان بهار بر خيالهايمان تصوير نقره اي روياهايي دور به ارمغان خواهد نشاند آنهنگام كه خيالمان را با تصوير سيرين تو بر سفره هاي هم پيمانيمان به يادگار لحظه ها و آغاز دقيقه ها بسپاريم.


گلرخ و قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱

نماز ....


سجده گاهم ميان سايهء بازوان توست
و قبله ام ، سوي عطر تند تو
به ياد نمناك ديدگانت وضو گرفته ام
نمازم را هم در كمند گيسوان تو تكبير گفته ام
و قنوتم را
در ميان لبان تو زمزمه يا مزمزه كرده ام ؟
نمي دانم !
امشب به گوش نجواي آسمانيان را شنيده ام
دوستت دارم !



آرزومند آرزوهای سبزتان
آسمانی باشيد
قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱

چرا؟؟؟؟

دلم پرواز می خواهد
هوای باز می خواهد ...


دلم ..........



گلرخ

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

السلام علي الحسين (ع)


اي ياس سپيد آسماني
اي وارث تمام آبهاي زميني
اي يگانه آزادهء عاشق
من عشق را در كلام آتشين تو
من عشق را در وصال عاشقانهء تو
من عشق را در نگاه دلباختهءتو
نهفته ديدم .

اي سالار دشت عشق و جنون

اي يگانه دلير دريا دل

مرا در عشق خود ياري كن
و عشقم را در امتداد عشق تو
و به سمت او همراهي فرما .


السلام علي الحسين (ع)

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱

هدف راگم کرده ايم . سالهاست ...


خانه اي آرام و
انتظار پراشتياق تو تا نخستين خوانندهء هر سرود نو باشي .
خانه ئي که در آن
سعادت
پاداش اعتماد است
و چشمه ها و نسيم
در آن می رويند .
بامش بوسه و سايه است
و پنجره اش به کوچه نمي گشايد
و عينک ها و پستي ها را در آن راه نيست .
تو را و مرا
بي من و تو
بن بست خلوتي بس !
...
***************************************************************
... و يه چيز ديگه . برای ني ني خيلي دعا کردم . خيلي . مي دونين آدمها گاهي اوقات آنقدر به دعا احتياج دارند که دليل مهم نيست . حتي راه هم مهم نيست . فقط هدف ... .
***************************************************************

و اين ماييم که سالهاست هدف را گم کرده ايم .
ايمان را
و دين را .


يا ابا عبدلله الحسين

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱

بار دلتنگيها را با هم به دوش مي کشيم ...


در حوالي کلبه کوچکمان هواي دلتنگي تو به مشام مي رسد . دلهره اي با من است که دلتنگی تو را درونم می جويد .
کلمه ای بجز عشق نمي يابم برای تسکین آنچه آزرده خاطرت کرده .
تمام دلتنگيهايت را به من بده . امشب مي خواهم در کنار تو تا صبح دلتنگيهايت را در آستانهء چشمانم بدرود بگويم .
آنچه ما را از عشق لبريز مي سازد , همین بهانه های سادهء دلتنگي ست که بار آن را در کنار هم به دوش مي کشيم .
دلم را آنگونه برايت ساخته ام
که تا آخر عمر
پناهگاه خستگي دستانت
و حرفهاي ناگفتهء چشمانت
و بزرگترين دلتنگيهاي قلبت شود .

بي قراري انتظار ,
فقط صبوری مي خواهد .
آرام باش عزیز دلم
آرام ...


آسمان زندگيتان ستاره باران


گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱

دلتنگی ....



شايد دليل اصلي نوشتن اين كلمات را فقط گلرخ عزيزم از زبانم بشنوه ولي نوشتن بعضي كلامات يا امثال اين جملات الان نمي تونه موجب آرامش دروني من بشه براي همين خيلي ساده فقط مي گم :

دلم گرفته .....




و اين چند جمله را تقديم مي كنم به عزيزترين روياي زندگيم ...



عاشقانه
هايم را با حرارت خورشيد طناز زمستاني
عاشقانه هايم را با خلوت شب و ستاره
عاشقانه هايم را با صداي بهار
عاشقانه هايم را
همه و همه را به تو تقديم مي كنم .

پاينده وآسماني باشيد
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

**ديگر تنها نيستيم **


بر شانه ء من کبوتري ست که از دهان تو آب مي خورد
بر شانهء من کبوتري ست که گلوي مرا تازه مي کند .
بر شانه من کبوتري ست با وقار و خوب
که با من از روشني سخن مي گويد
و از انسان ـــ که رب النوع همه ي خداهاست .

من با انسان در ابديتي پر ستاره گام مي زنم .


در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخند زد .

آدم ها هم تلاش حقيقت اند
آدم ها همزاد ابديت اند
من با ابديت بیگانه نیستم .
زندگي از زير سنگ چين ديوارهاي زندان بدی سرود مي خواند .
در چشم عروسکهاي مسخ , شب چراغ گرايشي تابنده است
شهر من رقص کوچه هایش را باز مي يابد .

هیچ کجا زمان فریاد زندگي بی جواب نمانده است .
به صداهای دور گوش مي دهم از دور به صداي من گوش می دهند

من زنده ام
فرياد من بي جواب نيست , قلب خوب تو جواب فرياد من است .



مرغ صدا طلاييء من در شاخ و برگ خانهء توست
نازنین ! جامه ء خوبت را بپوش
عشق , ما را دوست دارد
من با تو رويايم را در بيداري دنبال مي گيرم
من شعر را از حقيقت پيشاني تو در مي يابم

با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند همهء خداهاست

با تو من ديگر در سحر روياهايم تنها نيستم .


احمد شاملو
کتاب هوای تازه
۱۳۳۴

آسمان زندگيتان ستاره باران
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱

ما فقط می مانيم ...


تو اولين و آخرين ,
براي من که عاشقم .
عزيزترين همسفري ,
در همهء دقايقم .
***************************************************************

تا به حال تشنگي دريا را ديده ايد ! که گاه با يک نسيم فرو مي نشيند و گاه با طوفاني , خشمگين مي خروشد و تنها صخره هاي سخت و سنگي هستند که پناه تلاطم اين امواج تشنه مي شوند .

وقتی چشمانم بي نگاه مي شود و دستانم سرگردان انتظار , وقتي شعرهايم بي کلام
مي شوند در سکوت سرد ثانيه ها و دلتنگ مي شوم از هياهوي رهگذران
" -- وقتي تشنه مي شوم -- "
تنها تو هستي که پناهم مي دهم
و من , تو می شوم
و تو , من می شوي
و ما , ما می شویم ...


***************************************************************
ما نه خفته ايم ونه بيداريم
فقط هستيم
فقط می مانيم.
لحظه از خود جدا مي شود
درنگي مي کند و به هيات گذرگاهي در مي آيد که ما
از آن
همچنان
در گذریم ...

" اکتاویو پاز "


حالا که دوستان اشاره کردن ( البته یه دوستی که نمی دونم کیه ...) بهتره بگم امشب تولد گرفتم البته تولدم ۳ فروردینه ولی خوب دیگه برای اینکه می خواستم با دوستام دور هم باشیم و یه شب بهمون خوش بگذره امشب تولد گرفتم .
فقط می خوام اینو بگم وقتی شمعها رو فوت کردم دعا کردم هممون خوشبخت بشیم .
همه ...
و برای خودم و قاصدک دعا کردم که خدا کمکمون کنه شما هم برامون دعا کنین ...


آسمان زندگيتان ستاره باران
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

بخوانید و بخندید ...

به روايت راويان اخبار و ناقلان شکر دهان شيرين سخن يکی از شبهای سرد زمستان ( فکر می کنم اسفند ماه سال ۸۱ اگر اشتباه نکرده باشم ! ... ) آره می گفتم آقای x با خانم y می خواستن بعد از چندین ماهی که عاشق هم شده بودن و با هم به گردش برن . خلاصه جونم براتون بگه که این خانم y زنگ زد به رفیق شفیقش گلرخ خانم و گفت که با قاصدک همراهشون برن بیرون .
حالا کجا؟؟؟؟ اگه گفتین ؟؟؟
بله بعد از مذاکرات اساسی میان رئیس کمیته سلب آسایش ( خانم y ) و آقای x معروف به ... چلمبه , بلیطهای کنسرت گروه سایه که در خانه سوره واقع در روبروی هتل شاه عباس ( که یاد و خاطرش گرامی باد! ... ) برگزار می شد , توسط آقای x خریداری شد .
خلاصه عصر روز یکشنبه اگه اشتباه نکنم ۱۰ اسفند ماه ۸۱ من و خانم y راه افتادیم به طرف کنسرت و قاصدک و آقای x هم قرار شد خودشان تشریف بیاورند .
چشمتون روز بد نبینه . به هر بدبختی که بود رفتیم و ساعت '۶:۵۰ رسیدیم به محل اجرای کنسرت . دو تا بلیط از آقای x که در این سرمای زمستانی لپهایش از گرمای عشق مثل لبو سرخ شده بود گرفتیم و رفتیم داخل که خانم سرما نخورن و آقای x همچنان به حکم قضا در سرما ایستاد تا قاصدک من هم بیاد .
خلاصه چند دقیقه ای نگذشته بود که چشم گلرخ خانم به جمال گروه کثیری از فامیلهای دور و نزدیک ( که برای دیدن کنسرت توسط مادر یکی از اعضای کنسرت که دف میزد دعوت شده بودند) روشن شد .( خدا بهش رحم کرد که من دف دوست دارم وگرنه من می دونستم و مامانش )
تکلیف من که معلوم شد و باید حواسم جمع ۲۰ جفت چشمی می بود که می خواستن ببینن گلرخ خانم با کی اومده کنسرت . خانم y به محض اطلاع رفت و به آقای x موضوع فامیل و ... رو گفت و برگشت .
قاصدک هم بالاخره با ۵ دقیقه تاخیر اومد و جدا جدا رفتیم توی کنسرت . هنوز نشسته بودیم که بلای بعدی نازل شد و خانم y نیز دسته ای از فامیلهای محترمشان را مشاهده فرمودند و ما هم رفتیم نشستیم کنار هم و آرزو کردیم که ای کاش کوزه ای داشتیم تا به قول معروف تا آخر کنسرت اشک در کوزه بریزیم . خلاصه سرتون رو درد نمی یارم کنسرت شروع شد و یک آقای پیر قر قرو که پهلوی من نشسته بود مرتبا وسط آهنگ روی این صندلی لیز می خورد و صدای صندلی بیچاره رو مرتب در میاورد و اعصاب گلرخ بیچاره به شدت خرد می شد و در دلش زمین و زمان را نفرین می کرد.
بخش اول کنسرت که تمام شد برگشتیم و دیدیم که چشم جفتمون روشن آقایون مشغول صحبت با یک خانم خوشگل محترم ( البته به سن مادربزرگ بنده ) هستند ( البته قاصدک من خیلی گله نکنه یه فکرایی بکنین ها ...) خلاصه خانم y که حس حسوتیش ( توضیح : حسوتی نهایت درجه حسودی است . من و قاصدک بعد از تحقیقات زیاد با هم به این نتیجه رسیدیم )
حسابی گل کرده بود برای آقای x بیچاره خوابهای طلایی میدید و من هم که ... ( فقط غصم بود ) خلاصه به هر بدبختی بود این کنسرت هم تمام شد و ما با فامیلهای محترممون خداحافظی کردیم و با قاصدک و آقای x پیاده راه افتادیم بریم خونه . اونم ساعت ۱۰ شب لااقل ۲ دقیقه پهلوی هم باشیم و با هم حرف بزنیم .
من و قاصدک که ... ( بی خیال ) .
آقای x و خانم y هم که ... ( بی خیال ) .
ولی اون شب هم شبی بود برای خودش . حسابی خاطره انگیز بود .
نتیجهء اخلاقی :
میدونین بچه ها وقتی میخواین پیش کسی باشین که واقعا دوستش دارین و نمیتونین در اون لحظه پیشش باشین . فقط کافیه چشماتون رو ببندین و بهش فکر کنین .
حالا هر کی باهوشه بگه گلرخ توی کنسرت پیش کی بود ؟
یه پیرمرد قرقرو یا قاصدکش ؟؟؟

آسمانی باشید
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

همراهی سبز ...


سلام به همه همسفران سبز كلبهء‌عاشيق

راستش چند وقته كه دلم مي خواست با شما كه لطف مي كنيد و به ما (من وگلرخ عزيزم) سر مي زنيد صحبت كنم.حالا اين فرصت پيش اومد !
ما هر دومون بيشتر سعي كرديم اينجا علاقه هاي شخصي و دلمشغوليهاي خودمون را به زبان خودمون حالا شايد هم به لطف بعضي از دوستان به شعر بيان كنيم .
ميدونيد كه شناسهء اين وبلاگ (طنين احساسم) هستش كه بيان كنندهء تمام تصور ما از اين وبلاگ بوده و هست و بعد از آغاز اين حركت بود كه حضورخيلي ازدوستان،مشوق ما براي استمرار نوشتن اين مطالب شد ولي تا به امروز عموما من و گلرخ عزيزم هر وقت كه يه شعر جديد نوشتيم و يا به نوشتهء جذاب بر خورد كرديم سريعا اون را روي وبلاگ ميگذاشتيم كه بعضا در بعضي از روزها حتي به 3 يا 4 مطلب در روز هم رسيد .

حالا سوالم از شما عزيزان اينه كه به نظر شما كدوم روش بهتره‌؟؟؟؟؟

1- به رويه قبلي ادامه بديم !
2- با رعايت يه فاصلهء مناسب شعرهاي گلچين را روي وبلاگ بگذاريم و از نظر هاي سازنده شما بيشتر استفاده كنيم !


منتظر شما هستيم
پاينده باشيد و سرشار از آرزو
قاصدك



  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

نماز شکايت

میگم این شاعرا هم یه شعر عاشقانه درست حسابی ندارن . همش اولش عشقه آخرش جدایی ! من که یه شعر درست حسابی پیدا نکردم که به قاصدکم هدیه بدم آخه همش غصه دار بود . ولی یه شعر از فریدون مشیری پیدا کردم توش ستاره داره و گنجشک .
راستی میدونین من خیلی ستاره ها رو دوست دارم ؟ کاشکی ستاره ها هم منو دوست داشته باشن ...

سحر که نسترن باغ همسایه
فرستد از لب ایوان به آفتاب درود
و آبشار غزل های شاد گنجشکان
ز اوج سبز درختان به کوچه می ریزد
و خانه از نفس گرم یاس لبریز است
من از سرودن یک شعر تازه می آیم
که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
به های های غریبانه اشک ریخته اند .
**
کنار نسترن سرخ باغ همسایه
من از ستاره شفاف صبح می پرسم :
ـــ " تو شعر می دانی ؟ "
ستاره جای جواب
به بی تفاوتی آفتاب می نگرد .
**
ـــ " تو هیچ می بینی ؟ "
ـــ دوباره می پرسم ـــ
ستاره اما از دشت بیکرانه صبح
به من ــ چو گم شده ای در سراب ــ می نگرد .
**
نگاه کن !
مرا مصاحب گنجشکهای شاد مبین !
مرا معاشرگلبرگهای یاس مدان !
که من تمامی شب
در آن کرانه دور
میان جنگل آتش
میان چشمهء خون
به زیر بال هیاهوی مرگ ریسته ام .
و تا سپیده صبح
به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام !
**
" ـــ تو هیچ می گریی ؟ "
ـــ باز از ستاره می پرسم ـــ
ستاره ـــ اما ـــ با دیدگان اشک آلود
به پرسشی که ندارد جواب می نگرد !
**
ــــ " بگو
صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب ؟
بگو , که نبض کسی می زند در آن بالا ؟ "
ستاره می لرزد !

ـــ " بگو !
مگر تو بگویی
در این رواق ملال
کسی چو من به رواق شکایت استاده ست ؟ "
ستاره می سوزد
ستاره می میرد

و من تکیده و غمگین به راه می افتم
و آفتاب همان گونه سرکش و مغرور
به انهدام جهان خراب می نگرد ...
***********************

نتیجه اخلاقی :
** امروز رای نمی دهیم **


راستی برای اطلاع از قرار روز شانزدهم اسفند
_ شادیهایمان را با کودکان بی سرپرست تقسیم کنیم _
به آدرس زیر مراجعه کنید .

بیایید لبخند را بر لبان کودکان معصوم بنشانیم با شاخه گلی حتی ...



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

خاطره ...


من از شاليزارهاي مه گرفتهء تجن
من از كوير خاموش باراني
من از باغهاي سيب خفر
من از حريم قزل رود
من از آسمان گهر
من از همه جا
خاطره هاي بسياري دارم.

امروز كه به ديروز مي نگرم‌ ،
فقط يادي از لحظه هاست كه برايم مانده است .
فقط يادي .

ولي


من از تو ، امروز فردايم را مي خواهم .
من از تو زندگي مي خواهم .

زندگي




آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱

اولین برگها


من خواب دیده ام
ار دوردستهای خاکستری افق
آنجا که پنجه های نورانی خورشید
رو در روی آسمان می ایستد
و فرشته های بال نقره ای کوچک
آرزوهایمان را بر لوح ابرها
به زبان ستاره تقریر می کنند
دستهایی در انتظار من و توست .
هم آنجا که در نیلگون دیده هایی سرشار از مه
حرمت بعضی حروف را شکسته اند .

من و تو
آخرین بهاری نیستیم که در مه به بار می نشیند

من و تو
می توانیم اولین برگهایی باشیم
که دچار لرزشی نشویم حتی
میان بادهای اندوهگین پاییز و سنگینی برف های زمستانی .

اگر بخواهیم
هماره بهار زندگی
-- سبزتر --
در ریشه هایمان جاری می شود .



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

عشق عشق می آفریند



عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند


مارگوت بیکل


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

صادقانه

وای خدای من لینکام کو!!!!!!!!!!!!!!!!!
زود باشین هر کس این کار زشت رو کرده لینکامو پس بده......... وگر نه...
*************************************************

در آستانهء آمدنت
گل سرخی بر ديوارهء قلبم آويخته ام .
در انتظار شروعی ديگر .
و درگاه رفتنت را ,
نظاره مي کنم .
در هياهوی اين خلوت ,
تنها صدای پای توست ,
که می ماند .
می آيی
و می روی .


گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱

هديه ...


خيال عاشق ما در كنار زنده رود
روي خطوط نقطه چين نور در حركت
مزين به شيرين ترين هديهء دوستي
از ناشناسي آشنا
به قدر يك سلام .




آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱

آغازی دوباره , نه تکرار اشتباه



با تشکر از دوست عزیزمون خانم یا آقای errors که موضوع جدیدی برای یک شعر به ما پیشنهاد کردند . مطلب قبلی که با عنوان همراهی نوشته شده بود ظاهرا به نظر یکی از دوستان زیاد جالب نبوده و من این شعر رو در جواب نگاه نامهربان این دوست عزیز به مطلب همراهی نوشتم با عنوان :

آغازی دوباره , نه تکرار اشتباه ...



دیر زمانیست گیاهی در من روییده است .
در روحم ریشه دوانده
برگهایش سایبان تهی خلوتم .
ساقه اش نوازشگر چهارچوب خسته ء قلبم .
و غنچه اش شکوهی به رنگ رویایی ترین سپیده ء صبح .

آغاز رویش این گیاه -- دستان من و توست --
از همانجا که سرانگشتان روشن خورشید آغاز می شود .
یادت هست ؟!

آغاز رویش این گیاه
قلب من و توست
از همانجا که نام زندگی را در رگهایمان گریستیم .
یادت هست ؟!

گیاه ما
لبخند می خواهد
انتظار و نور می خواهد
سکوت می خواهد
هر اشتباه ما
خاریست که به ساقه ء آن می روید
و ما را فرصتی می دهد
بیندیشیم به آنچه برای به دست آوردنش ,
چشم دوخته ایم به جاده ء زندگی .

مگر ما از زندگی چه می خواهیم ؟
بجز نگاهی که آسوده خاطرمان کند
و دستانی که پناه تنهائیمان شود
و شانه هایی که به اندازه چند قطره اشک برایمان لالایی محبت بخواند
مگر ما از زندگی چه می خواهیم ؟!


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

همراهی ...

دستم را بگير
نگاهم را همراهي كن
طنين احساسم را نوازش كن
مي خواهم براي تو آغاز كنم .


آسماني باشيد
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱

یادی از استاد گرانقدر -- احمد شاملو --

پرواز اعتماد را با هم تجربه کنیم
وگر نه می شکنیم
بالهای دوستیمان را .
-------------------------------------
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه دار .
اعتماد کن .
-------------------------------------
یخ آب می شود
در اندیشه هایم .
در روحم .
-- بهار --
بودن توست .
حضور توست .
-------------------------------------

گزیده ای از ترجمه های احمد شاملو
***********************************************
به وبلاگ آبی هم یه سری بزنید .
همه با هم روز 16 اسفند لبخند رو بر لبان كودكان معصوم بنشانيم

-- آبی--




آسمانی باشید
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱

طنین


به روی شط وحشت برگی لرزانم ,
ریشه ات را بیاویز .

من از صداها گذشتم .
روشنی را رها کردم .
رویای کلید از دستم افتاد .
کنار راه زمان دراز کشیدم .

ستاره ها در سردی رگهایم لرزیدند .

خاک تپید .
هوا موجی زد .
علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند :
میان دو دست تمنایم روییدی ,
در من تراویدی .
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم :
" نه صدا یم
و نه روشنی .
طنین تنهایی تو هستم ,
طنین تاریکی تو . "

سکوتم را شنیدی :
" بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خواست ,
درها را خواهم گشود ,
در شب جاویدان خواهم وزید . "


چشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد .


سهراب سپهری




آسمانی باشید
گلرخ




  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

طنين رويا هايم ...

طنين من !
من از سبد سبد ستاره كه خندهء‌ ماه و خاموشي زمين را به دوش مي كشيدند، به آسمان رسيدم.


من با خيال نفسهايت كه داغم كرده اند
من با صداي اشكهاي تو - تا بخوابي -
بيدارم .




آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

اشک های بی رویا


جای پای خاطرات مرطوب تنهايي
تاريکی شکننده نورهايی که
چشم را به مصیبت کور شدن مبتلا می کنند
حماسه پوسیدن دستان سبزی که
کال کال از درخت زندگی چیده می شوند
حرارت تند نفسهایی که نمی دانند
دقایقی بیش تا باز ایستادن فرصت ندارند
آهنگ بلبلهای مسیحا نفسی
که گاه از غار غار یک کلاغ پیر
-- بد یمن تر --
در فالنامه زندگیمان نت می شود
و هوای سخاوتی که به شیوه باران
قطره قطره بر ترکهای لبهای تشنه ء زندگی می بارد
خندیدن ماه و نگرانی ستاره و خاموشی زمین
که پاکی آسمان را به بازی گرفته اند
و یاد بود انتظار چشمان آویخته به لنگر سال و ماه و روز


همه را به اتهام سیاهی
به اعدام محکوم می کنند


اما دریغ که هیچکس نمی داند
قدر تحمل دستان سبز و نفسهای تند سرشار از مرگ و چشمان منتظر را .

صدای اشکهای بی رویا چون مشتی غبار
در ضربان سرد زمان گم می شود


فکر می کنید با این همه تصویر مبهم و ناخوانا
که هر روز -- سرشار از زندگی --
رگهای تهی ثانیه هایمان را پر می کنند
چه باید کرد ؟؟؟!!...



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

لا لائی ...

بي سبب خلوتي
اندوختهء رها از خيال ، در چنگ باد
لحظه هايم را فرياد .
قايق به بندر پهلو نشسته
لنگر افكنده
خيس خورده
بر دريا زده ملوان خسته
لالائي راه
هنوز تا دهكده آواز سر مي دهد .




آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

به باغ همسفران


صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت خزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه -- تنهاترم --
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است .

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم , آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین , عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
بیا آب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .
...
و آنوقت من , مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم ,
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب سپهری


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ



  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

جستجو ...


***************************************************************

در خيال کوه بالا می روم و تو که به آسمان دلم خيره می نگری و من که در آسمان کوه تنها تو را می جو يم .

آرزومند آرزوهای سبزتان
قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

هوای عاشقی


**************************
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
**************************

صدای خسته پایت ز دور می آید
هوای عاشقی و بغض نور می آید

درون من گل لبخند می زند پیوند
سحر به ناز و کرشمه - به شور می آید

نفس نفس دل تنگم ترانه می خواند
صدای قلب شقایق ز دور می آید

نگاه گرم دو چشمت به شوق می گوید
نسیم زندگی و عشق و شور می آید


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

رويای ...

***************************************************************
قرارهاي سادهء آغاز

و ساعتها سكوت


و هاي و هوي باغبان بالائي كه خيال عاشقمان را به سكسكه مي انداخت
و باران كه عاشقانه از ميان خاطراتمان به روياي زمين جواب مي داد
و من ...
و تو ...

قاصدكهاي دشت به آواي نسيم به پرواز در آمده اند


و تا رسيدن به دروازه هاي شهر ، به كنگره پنجرهء ياسهاي سپيد آرام نمي گيرند .

براي رسيدن به چشمه، روياي كوزه همراهيمان مي كند .b>

آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۱

 


**************
صدا کن مرا -- صدای تو خوب است --
**************
دیگر صدای پای تردید های دیروز را نمی شنوم
گویا در هیاهوی باد و نور مهتاب و سیاهی شب
گم شده اند .
یا اینکه
من و تو به بهای رسیدن
تردید را به زندگی فروخته ایم
...
روزگاری میان پرده های سیاه آسمان شب
ستاره ها را به بی خوابی آسمان متهم می کردند
اما بالاخره خورشید طلوع کرد و خواب آسمان هم شکست .

دیگر مرداب هم با شکفتن رویای صورتی هر نیلوفر
همصدای جریان آبی رود می شود .
...


و ما با طراوت تر از همیشه ایستاده ایم که زندگی کنیم
آنقدر پاک که هوا از ما
تنفس بیاموزد



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۱

دلم گرفته ... فقط همین .

من در هیاهوی این همه آدمک چوبی که از میان این دیوارهای شیشه ای مرا از پشت عینک های تردید محکوم می کنند دارم تار و پود احساسم را با زیباترین بهانه یک زندگی سبز می بافم .
حرفها و کلماتی که باید یک روز بیان شوند بالاخره به پایان می رسند اما اینجا بازنده کسی است که در مسابقه با خودش اول می شود .


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱

خيال تو ......

مي داني از صداي آرزوهاي باد لحظه هايم شروع مي شوند .
سبد سبد بافه هاي خواب آلودهءپروانه و آيينه به جام روياهايم پيشكش مي كنم .
بيا با هم برقصيم
بي خيال ترديد كفشهايمان كه بوي برف گرفته از ديروز ...

دشت دشت گل يخ ميبينم زير سراب زمستان نشسته به پيشواز من و تو
و ما كه آرام آرام در باور هم بارور مي شويم .
امشب خيال بوسهء تو از خواب بيدارم كرده است .


آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدک

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

*رویای آبی احساس - آسمانی برای یک زندگی سبز *


**************************************************************
احساسی پاکتر از عشق ندیده ام تا امروز . احساس آبی عشق است که در ما می جوشد و آسمانی برای زندگی سبزمان می آفریند .
**************************************************************
می نویسم از تو
از تو ای شادترین
از تو ای تازه ترین نغمه عشق
تو که سبزترین منظره ای
تو که سرشارترین عاطفه را
نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا
شاهد غصه و اندوهم بود
به تو می اندیشم
و به تو می بالم
و از تو می گیرم
هر چه انگیزه درونم دارم
من شباهنگم
آن دم که تو را نزد خود می بینم
بهترین آرامش
برترین خواهش و احساس نیاز
در دلم می جوشد
روزها می گذرد
عشق ما رو به فدایی شدن است
رو به برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم
ار همین نقطه خاکی تا عرش
دوستت می دارم
از زمین تا به خدا .

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۱

سهم من .... هیچ !

**************************
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

**************************
شب بود و باز
بارش باران نور بود
که خلوت ما را می آراست .
سکوت جاری بود که ناگهان گفتی :

" بیا تمام چیزهایی را که امشب فقط از آن ماست ! "
با هم تقسیم کنیم


گفتم :
" به چشم ... "

نگاهمان چرخید
به آسمان افتاد .
نگاه من چرخید
به سوی چشمانت
به راستی دیدم
که آسمان امشب
تمام سهم تو است
و سهم من هیچ است .

نگاهمان چرخید
و آسمان آن شب ستاره باران بود
نگاه من چرخید
ستاره اشکی ز گونه ات غلطید
و باز سهم تو شد
آن ستاره باران هم
و سهم من ! شد هیچ .

نگاهمان چرخید
و ماه را دیدیم
نگاه من چرخید
و باز هم دیدم !
که چهره ات در ماه
عجیب زیبا بود .
و باز هم مهتاب
تمام سهم تو شد
و سهم من هم ! هیچ .

نگاهمان چرخید
و باد پاییزی
میان جنگل و نور
نفس نفس می زد .
نگاه من چرخید
به سوی زلفانت
که با ترانه باد
به رقص می آشفت .
و باز سهم تو شد
-- غزلسرایی باد --
و سهم من ! شد هیچ .

نگاهمان چرخید
و ابر باران زد
نگاه من چرخید
به سوی دستانت
-- سخاوت و بخشش --
-- طراوت و پاکی --
و باز سهم تو شد
طراوت باران
و سهم من هم ! هیچ .

نگاهمان چرخید
و کوه را دیدیم
نگاه من چرخید
به بیستون افتاد
صدای تیشه او
و یاد شیرینش ...
و باز هم دیدم
به حرمت فرهاد !
که کوه سهم تو است
و سهم من هم ! هیچ .

نگاهمان چرخید
زمین به من خندید
نگاه من چرخید
و باز هم دیدم
که دشتی از لاله
ز خاک سر میزد
که پیش لبهایت
-- غریب و شرمنده --
و باز سهم تو شد
--سرخی لاله --
و سهم من ! شد هیچ .

نگاه تو چرخید
به دفتر شعرم ...!
در آن غزلها هم ...!
که رد پای تو بود ... !
و سهم من هم ...؟!...
هیچ .



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱

داستان ستاره ای که به امید یافتن یک ماه که فقط برای خودش باشد به زمین سفر کرد


يک شب مهتابی ستاره ای کوچولو که از رويای مهتاب و نوازش نور بی نصيب مانده بود کوله بارش را برداشت تا به زمين سفر کند . پيش خودش فکر کرد شايد روی زمين هم بتواند يک آسمان به اندازه آرزوهايش و يک ماه که به اندازه يک عمر زندگی نور داشته باشد پيدا کند .
ستاره آرام آرام به راه افتاد . از کلبه آسمان و خانه ابر و قصر خورشيد خانم گذشت تا در انتهای جاده ی شب به يک دو راهی رسيد . سر دوراهی يک تابلو بود که رويش نوشته شده بود :
" اگر از سمت راست حرکت کنی تک ستاره يک آسمان تاريک مي شوی که مدتيست به اندازه چند سبد نور و يک پياله تنهايی به خورشيد و ماه بدهکار است و اگر از سمت چپ حرکت کنی به زمين ميرسی و شايد در انتهای بي روياترين نشانی زمين بتوانی به ماه برسی اما زياد خوشبين نباش که اين راه را بازگشتی نيست به آسمان ! "
ستاره کوچولو در فکر بود که صدای تنهايی آسمان و آواز تاريک دلتنگی از سمت راست به گوشش رسيد . قلبش به تپش افتاد دلش برای آسمان کوچک تاریک دلتنگ سوخت اما با خود گفت : يک آسمان تاريک بی خاصيت به چه درد می خورد ؟ من چرا بايد با اين همه نور و زيبايی اسير تاريکی و سکوت اين آسمان تاريک شوم؟ من بايد يم ماه فقط برای خودم پيدا کنم تا ديگر تنها و دلتنگ نباشم .
بله . ستاره کوچولو تصميم خودش را گرفت و بدون توجه به اشک و آه آسمان از سمت چپ به راه افتاد . حالا بايد به دنبال بی روياترين نشانی زمين ميگشت !
ستاره کوچولو رفت و رفت و رفت تا بالاخره با طلوع خورشيد خانم ستاره هم به زمين رسيد . ستاره کوچولو خسته و تنها راه افتاد تا به يک دشت سرسبز پر از گل رسيد . با خودش گفت :
" اينجا حتما همان جاييست که روی تابلو نوشته بود چون اينقدر زيباست که ديگر فکر نکنم هيچ رويا و آرزويی داشته باشد . " اما دشت که صدای رويای ستاره را شنيده بود گفت :
" اشتباه مبکنی اینجا همه در رویای رسیدن باران بیقراری میکنند . اینجا همه در انتظار طلوع خورشید و پرواز پروانه دست دعا به سوی آسمان دراز می کنند . اینجا بی رویاترین نشانی زمین نیست ! .. باید به راه خود ادامه بدهی . "
و ستاره کوچولو باز هم نااميد و دلتنگ به راه افتاد . رفت و رفت و رفت تا به يک کوه رسيد. بلندی کوه سر به فلک کشیده بود و استقامت و استواری کوه ستاره کوچولو را به این فکر فرو برد که این کوه دیگر نمی تواند رویایی داشته باشد . آخر این کوه بجز این همه عظمت و شکوه چه می خواهد ؟! پس احتمالا ماه را در اینجا خواهم یافت .
اما کوه که صدای رویای ستاره کوچولو را شنیده بود فریاد زد :
" نه ! ستاره کوچولو اینجا بی رویاترین نشانی رمین نیست . اشتباه آمده ای ! من همیشه از دست این رود که در دل من جاریست گله دارم . کاش این رود نبود تا میتوانستم به استقامت خود امیدوار باشم . . . "
و ستاره باز هم غمگین تر و تنها تر از گذشته به راه افتاد تا از رود بپرسد که آیا بی رویاترین نشانی زمین را میداند ؟؟؟!
ستاره کوچولو در امتداد رود میرفت و رود صدای رویای ستاره کوچولو را شنید و با صدایی گرفته گفت : " ستاره کوچولو در امتداد جريان آب حرکت کن نشانی خود را خواهی يافت " و آهی از سر دلتنگی کشيد و خاموش شد .
ستاره کوچولو از فرط خوشحالی غم را در صدای رود نشنید و آه و ناله کوه و آرزوهای دشت را از یاد برد و در امتداد جریان رود به امید رسیدن به ماه به راه افتاد . ستاره کوچولو آنقدر راه رفت که خورشید خانم هم غروب کرد و سیاهی همه جا را پوشاند اما ستاره کوچولو هنوز میدرخشید .
ستاره کم کم متوجه شد جریان رود دارد کم می شود و از تلاطم و جوش و خروش آب دیگر خبری نیست ... ستاره کوچولو به جایی رسید که آب دیگر هیچ حرکتی نداشت ! و هیچ صدایی به گوش نمیرسید .
ناگهان ستاره کوچولو ماه را دید . از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . فریاد زد :


__ خدایا متشکرم ! من بالاخره بی رویاترین نشانی زمین را پیدا کردم .
ما...ه من.... ماااااه من!!! __


ستاره کوچولو می خواست زودتر پیش ماهش برود و خود را به او برساند پس خود را داخل آب انداخت ... و شروع به حرکت کرد اما ..... !
افسوس ! ..
ستاره کوچولو هرگز به ماه نرسید چون مرداب او را در خود فرو کشید و او به جمع بقیه ستاره کوچولو هایی پیوست که به امید ماه به زمین سفر کرده بودند و هیچوقت نفهمید که عکس ماه را در مرداب دیده .
و آن آسمان کوچک دلتنگ هنوز چند سبد نور و یک پیاله تنهایی به خورشید و ماه بدهکار است !... و ستاره کوچولوهای آسمانی هنوز نمی دانند

بی رویاترین نشانی زمین کجاست ....



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۱

تفعلی سپید و صادق بر دیوان حافظ شیراز ...


... صدای آواز دلنشین دلکش و سکوت مطلق و یاد دوستان و تفعلی بر دیوان حافظ شیراز ...
آمد نوبهار
طی شد هجر یار
مطرب نی بزن
ساقی می بیار
...
نیت میکنم خدا آیینه ای مقابل دلهایمان گذارد تا حقیقت عشق و پاکی صداقت میان جمع دوستانه مان پل بزند ...
خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
خندان لب شو همچو جام می
خندان لب شو همچو جام می
...

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم تازیم و بنیادش بر اندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که خود را به ملکی دیگر اندازیم



تقدیم به دوست عزیزمان ساغر

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۱

باور شيرين زندگي ....

*************************************************************************************

تقديم به طنين عزيزم ......

*************************************************************************************

من ترانه هايم را از نگاه عاشق تو به عاريت گرفته ام
شعرم را هم روي پوست نازك سيب نوشته ام
آخر چه خيال كرده اند !
اينجا نه شقايقي آرميده است ،
نه خيال پرنده اي به حسرت پرواز نشسته است .
اينجا فقط منم كه به خواب خوش تو رفته ام .
فقط همين

آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸۱

چشمانت امروز هوای دیگری داشت ... غریب .


*******************************
تقدیم به دوست عزیز من و قاصدک " نی نی "
*******************************
از نیمرخ چشمانت صدای خیس دلهره ای آرام و خسته می آید .
و اشک

ـ مثل هلال ماه که در کاسه ی آب چین می خورد ـ


در چشمانت بی قراری می کند .
و من شروع چشمانت را
با شکیبایی کوه و لبخند اشک
جشن می گیرم .
سوت آغاز را دیر زمانی ست رهگذری نواخته
و چشمانت که با صدای سوت
آرام آرام رو خط زندگی می دوند ...
و تردید و شکست گاهی هوای شاد چشمانت را ...
غم آرام آرام در چشمانت نفوذ می کند .

چشمانت را ببند
نمی خواهم ببینم به خط پایان رسیده اند ..



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱

برف


***************************************************************
باران را بیشتر از برف دوست دارم و برف را به خاطر حرمت سپید زمستان می ستایم ...

***************************************************************
برف می بارد و برف ...
سپید رنگ احساس .
مواظب باش
آرام در صفحه ی خیالم پا بگذاری
می ترسم کفشهای خاطرت
هنوز از یاد خاطرات روزهای باران , گلی باشند .
برف که می بارد فقط باید نگاه کرد
که مبادا خاطر سرخ آسمان از ردپاهای عابران
ذره ای حتی مکدر شود .
در این سپیدترین لحظه های زمستان
در دانه های شش گوشه ی برف نیز
نام زندگی از آسمان می بارد
بخار لیوان چایی ست که ناگهان
برف نگاهم را آب می کند
و باز باران می بارد ...

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱

من و ***

من و *** از مهد كودك با هم دوستيم .
من و *** هميشه براي جشن تولدهاي هم به هم تبريك مي گيم .
من و *** اكثر اوقات از يك رنگ خوشمون مياد

ولي

من و *** تو داشتن يك رفاقت سالم با هم اختلاف نظر داريم .
فقط همين .
-------------------------------------------------------------------------------------
جاي اين *** مي تونه اسم خيلي از دوستاي آدم قرار بگيره !
نظر شما چيه ؟

آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۱

شطرنج


***************************************************************
ميدونين اين شعرو تازه نوشتم و براي قاصدک خوندمش قاصدک ميگفت اگه من جاي تو بودم از حرکت ناپلئوني استفاده ميکردم ولي من دوست داشتم يک سرباز باشه که هميشه به آخر برسه و يکي ديگه از مهره ها رو بياره داخل بازي ! نظر شما چيه ؟ به نظر شما اون سرباز آخر کي يا چيه ؟ ميتونين حدس بزنين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
***************************************************************
شطرنج را بياور
بيا با زندگي چند دستي شطرنج بازي کنيم .
سياه يا سفيد ! فرقي نمي کند .
شرط ورود به ميدان اين است که دلها آسماني باشند .
مهره ها را بچين .
شاه و وزير . رخ و فيل و اسب و سرباز .
صف آرايي مهره ها مرا به ياد نبرد رستم و سهراب مي اندازد !
مي داني آخر آنجا هم پشت پرده لشکري عظيم بود و
غافل از آنکه
پدر با پسر به نبرد برخاسته است .
و اينجا مهره هاي بي جان سياه و سفيد شطرنج
و دلهاي کوچک من و تو که زندگي را به نبرد مي طلبد.

اول حريف مي تازد با اسب
دست و دلم مي لرزد و نگاهمان چند لحظه اي صفحه را در چشمان هم مرور مي کند ...
سرباز چهارم از سمت چپ در مردمک چشمانت
روي حاله اي از اشک مي رقصد .
دستم به سويش نشانه مي رود و ? خانه به سمت زندگي ...!
و باز حرکت اسب .
هنوز صف سربازان کامل است .
و من که با فيل - اسب زندگي را نشانه مي روم .
احساس تلخ و پر عطش پشيماني خاطره هايم را يکي يکي خط مي زند .
انگار تکه اي از گذشته ام را از صفحه ي زندگي حذف کرده ام .
خاطره هايم به سرعت ورق مي خورند
و صفحات سياه به دست باد به آسمان مي روند و محو مي شوند .

زندگي بر ما خشم مي گيرد
و من و تو از هراس آينده با تمام قوا هنوز ايستاده ايم .

اسب و فيل که قرباني بي رحمانه ترين بازي زندگي شدند .
بايد مواظب دلهايمان باشيم !!!
شاه را بايد به قلعه ي عشق برد .
مي دانم .
چشمانت مي گويند ديگر رخي باقي نمانده .
وزير هم که دارد ميان فيل و سرباز نفسهاي آخر را مي کشد .
اما !
لحظه اي درنگ کن
هنوز يک سرباز باقي مانده .

دلت را به من بسپار
و دستانم را به تو مي سپارم .
نگاهمان هم بدرقه ي راه آخرين سرباز دل هاي کوچکمان .
چه جسارتي دارد اين عشق
از خانه ها - سياه و سفيد - يکي يکي به سمت خط پايان زندگي
عبور مي کند .
صداي نفسهاي بريده بريده اش را حس مي کنم .
خط پايان زندگي براي او مرگ است و
براي ما زندگي .
زندگي هر چه از آنسوي ميدان مي تازد
حتي نميتواند به گرد پاي عشق هم برسد
چه برسد به خودش .

وباز نوبت ماست - دستانمان سرباز را به خانه ي پايان جلو مي برد
و سرباز در آخرين خانه طعمه ي رخ زندگي مي شود .
اما ما هنوز ميتوانيم يک سرباز ديگر را به ميدان بياوريم
و اين بازي همچنان ادامه دارد


هميشه از خودم مي پرسيدم
آيا عشق جاودانه است ؟
و اين به تمامي معناي جاودانگي عشق است


مي داني اين سرباز همان سرباز خانه ي چهارم از سمت چپ بود
که عاشقانه در آبي صبور چشمانت موج مي زد .

اشک هم ديگر طاقت صبوري ندارد
مي بارد و ما را خود باز به ژرفاي خاطرات سياه و سفيد شطرنج مي برد .

باز هم نوبت زندگي ست ...

آرزومند آرزوهاي سبزتان
گلرخ


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۱

عبور - صعود - حضور ...


کنار جاده ی زندگی - در امتداد جدولهای خيس سياه و سفيد خاطرات - آرام و بی صدا قدم می زنیم .
گاه می دویم - گاه می رویم - گاه مي ايستیم .
تابلوی دور زدن ممنوع را نيز ـ هر از گاهی ـ نگاهی می اندازيم و مي دانيم اگر اشتباه برويم سدی ار اضطراب در روبرو و دره ای از غفلت پشت سرمان بر جای مي گذاريم .
سد شايد شکستنی باشد .... اما دره ؟؟!...
نه . راه بازگشتی نيست اگر لحظه های سبز زندگی را به شب بفروشيم .
ـ آنهم ارزان ـ
هر چه پیش رو می بینیم کوه است و دریا . آسمان است و ابر و ستاره .

عبور است و صعود است و حضور .


هوا که تاريک شد اتراق مي کنيم در خانه ی مهتاب و گرگ و میش سحر راه می افتیم .
با هم بودنمان محتاج عبور از این لحظات تاریک است .
بیا از کنار جدولها در امتداد فلشهای سفید خط کشی با احتياط فقط عبور کنيم .
مستقیم می رويم
تا...
هر جا که مقصد است .


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱

بوي تند قهوه

سلام
اميدوارم ما را به خاطر اينكه اين چند وقته به خاطر امتحانات كمتر رسيديم شعر جديد توي وبلاگ بنويسيم ببخشيد.
يك كم هم به خاطر اين هست كه تصميم گرفتيم تا آخر امتحانات اكانت اينترنت نگيريم .
به هر حال ....

اين چند كلمه را تقديم مي كنم به طنين تمامي افكار و لحظاتم ...
------------------------------------------------------------------------------------------------
قدم قدم ، بوي تند قهوه است كه در آفتاب زمستاني به خيالم نزديك مي شود
و چراغهاي كوتاه ، روي ميز
و صداي آرام تو كه از آن طرف به سراغم مي آيد.

لحظه هايم را به تو لينك زده ام .
تا صبح كه بيدار مي شوم فقط تو هستي و تو ....

صبحت به خير عزيزم ....

آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸۱

تقدیم به عزیزترینم

حوصله کنید عقربه های ممنوعه ی رویاهای رانده شده
حوصله کنید ـ می گویمتان .
از اولین سطر اشتباه
تا انتهای قطاری از واژه های قدیمی
کلمه ای مدام در ذهن بازیگوش من می دود .
درست است همان را میگویم
کلمه ای که شما مدام از سایه ی آبیش گریزانید
کلمه ای که گلهای افتابگردان خانه ی خوشبختی
شب را در پناه آن به صبح میرسانند
تا دیدار دوباره ی روی خورشید
و پنجره هم شاید
تشنه ی دستانی باشد که چارچوب کهنه اش را
به سوی نور بگشایند .
من دارم از امید سخن میگویم !
چرا برای من از بی قراری گریه و خواب مردگان حرف می زنی ؟!

عزیز دلم
اشک هم شاید
به امید دریا تا رسیدن به ساحل ببارد
و بدان
وقتی که به ساحل رسید
دریا با بیدارترین موجهای خسته خواب مردگان را می شکند .
هی با شما هستم ! عقربه های پرسه گرد ...!
گذشت زمان را با امید به آخر برسانید
من سالهاست در صدف پیچ پیچ زندگی
مرواریدی ندیده ام تا .... امروز !
اما از ابتدا می دانستم
روزی هزارمین کلید از این درهای تو درتو نصیب من میشود .
تو هم بیخود زحمت این همه چرای بی دلیل را به دوش نکش !
میترسم هنوز مهتاب نیامده
ابرهای سیاه دلتنگی بی خوابت کنند .
اما نترس
ساعت دیواری را
روی لحظه ی طلوع امید کوک کرده ام .
می خواهم با هم تا آخرین قطره های آرامش زندگی کنیم .
آرام بخواب - آرام ...

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ


  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۱

جلسهء امتحان ...

------------------------------------------------------------------------------------------------
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم


هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم



تقديم به همراه تمامي لحظاتم ....
به تو ....
طنين من ....

-------------------------------------------------------------------------------------------------

صندليهاي دسته دار سبز امتحان را كنار هم پيچيده اند به خيال تخته كه پاك مي شود
و سايه و روشن آفتاب كه از نفس پرده عبور ميكند
و من كه قلم به دست به برگهء سفيد ذهنم خيره مي نگرم .

سؤال اول امتحان‌ : ...
جواب من : توان زوجي از ابديت است كه در ضريب باد به خيال عاشقم نفوذ كرده است .
در برابر جريان عبور ما ، مقاومتها قابل چشم پوشي است .

پشت در همهمه در باد كولر مي پيچد و من باز سرد تر مي شوم .
كولر را خاموش كنيد .

مراقب جلسه دائم مي گويد :ً كارتها روي ميز ... ً
و من هراسيده از خيال امتحان .

كارت شناسائي من در ميان لبان تو ديشب جا مانده است ،
جرمم را به مقياس بوسه بسنجيد .

استاد با صداي قدمهايش به من نزديك مي شود از پشت و من كه نمي دانم .

سؤال دوم امتحان‌ :
...
نوبت جواب من بايد تا تصميم استاد باقي بماند .
ايكاش جلسات خاطره را تكرار ذهن من و تو شيرين تر كند .

ً كارتها روي ميز ... ً



آرزومند آرزو هاي سبزتان
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱

کلبه ی عاشيق . . . و یک دنیا درد دل . اگه حوصله داشته باشين !

امروز صبح که بيدار شدم ديدم مامانم يک نامه برام گذاشته روی کتاب درسم . آخه من چند روز پيش جريان قاصدک رو بهش گفتم . وقتی خوندمش خيلی جا خوردم . ترسيدم . اصلا ميدونين من از ديشب احساس بدی داشتم و حتی يک شعر هم نوشتم و خيلی جالبه که هر کس بخونه فکر ميکنه من امروز صبح بعد از خوندن نامه اونو نوشتم . من نامه ی مامان رو شايد ۱۰ بار خوندم ولی يه چيزي و هيچوقت نفهميدم اونم اينه که چرا دوست داشتن و عشق توی جامعه ی ما هميشه محکومه ؟ اصلا من ميخوام بدونم دوست داشتن مگه بجز يه احساس پاکه ؟ مگه غير از اينه که دو نفر که ميخوان با هم زندگی کنن بايد همديگرو بشناسن ؟بايد همديگرو دوست داشته باشن - بايد حرف همو بفهمن . غير از اينه ؟ چرا هميشه از پشت عينک بد بينی به قضايا نگاه ميکنيم ؟ چرا سعی نميکنيم بفهميم که اين آداب و رسوم کهنه ی پوسيده - فقط مايه ننگ زدن به يه احساس پاکه به نام عشق ؟ وقتی که مادر من به خودش اجازه ميده با من از آبرو حرف بزنه - من از يه آدم غريبه چه انتظاری ميتونم داشته باشم ؟ کی مي تونه بگه با عشق هيچ کاری نميشه کرد ؟ با عشق همه کاری ميشه کرد . همه کار . با عشق بدترين شرايط زندگی رو ميشه تحمل کرد . ولی توی جامعه ما متاسفانه وقتی از عشق حرف ميزنی همه فکر ميکنن ـ وااااااای عشق ؟ پس آبرو چی ميشه ؟ ـ ميدونين گاهی اوقات فکر ميکنم ما جوونا حقمون همينه که اين حرفارو بشنويم چون هيچوقت يه نفر پيدا نشد که خیلی شفاف بهشون بگه :

عشق یعنی زندگی - یعنی از هیچی به همه چیز رسیدن - یعنی شعر گفتن برای کسی که دوسش داری - برای کسی که دوست داره - عشق یعنی دست کوچک من در دست تو - عشق یعنی گلرخ و قاصدک - عشق یعنی فاصله ها رو ندیدن - یعنی چشمامونو ببندیم و راهو چشم بسته بریم تا برسیم به کلبه ی عاشیق - برسیم به همون جایی که اونا ۲۵ سال قبل بهش رسیدن و حالا میخوان ما رو از اون محروم کنن - عشق توی جامعه ی ما همیشه یه تابلوی عبور ممنوعه و ما همیشه جریمه میشیم چرا؟ چون عاشقیم - عاشق .

بهشون حق میدم . چون ما همیشه ساکت موندیم . همیشه . صبح برای قاصدک نامه رو خوندم البته ...(نه تمامشو ... ) بگذریم . قرار شد با هم بهش جواب بدیم . میدونم که الان تو هم نگرانی قاصدکم عزیز دلم ولی همه چی درست میشه . شاید تقصیر بارون باشه که ما رو عاشق کرد یا باد که قول داد به کسی نگه ما عاشقیم ولی قولشو شکست یا من که می خواستم صادقانه به مامان بگم که دوستت دارم ولی اون راهمونو اشتباه حدس زد .
حالا شما بگین صداقت داشتن چیزه خوبیه ؟؟! شاید آره و شایدم ....
-------------------------------------------------------------------------------------

کلبه ی عاشیق


زندگی را امروز
با یک نگاه سنگی باید دید .
باید کوه بود
در مقابل این بادهای وحشی
که با آخرین قطره های خورشید
ـ از غروب امشب
تا طلوع فردا ـ
از شمال و جنوب می وزند .
باید شب که آمد
شبیه تاریکی شویم
و روز را
با سقوط ستاره جشن بگیریم
که مبادا خلاف انتظار باد قدم زده باشیم .
باید عشقمان را
در جادویی ترین صندوقچه ی قصه های کودکانه
پنهان کنیم
جایی که حتی دست افسونگرترین جادوگر شب نیز
به آن نرسد .
حس می کنم در متروکترین نیزارهای کنار جاده
ـ تا رسیدن به تو ـ
ایستاده ام .
در میان وزشهای بی هنگام باد
دستهایم را باز کرده ام
باز باز ...
کوهی از نقطه چین واژه های آشنا
روی شانه هایم سنگینی می کند .
باید بنویسم
عشق - زندگی - باران - تشنگی - جاده - سفر .
نشانی تو را از خاموشترین نی نیزار پرسدم !
در آن غروب دلگیر
آفتابی ترین ترانه ی صبح را
برایم نواخت .
جهت حرکت به سمت خورشید باید باشد!
با گم شدن قطره های پی در پی نور در غروب نیزار
من نیز به تو نزدیکتر می شوم .
در انتهای نارنجی رنگ خط خورشید
دیگر به تو رسیده ام .
هنوز دستانم باز است
باز باز ...
زندگی را در کنار تو به آغوش می کشم .
و ما از تکرار دوباره ی جاده نمی ترسیم
فقط زندگی میکنیم در
کلبه ی عاشیق.

آروزمند آرزوهاي سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱

MY STORY

------------------------------------------------------------------------------------------------------
خوب اينم از مزاياي وبلاگ نويسي . از دوست عزيز داستان نويسم كه به ما سر زده بود تشكر مي كنم و اين
چند كلمه را به ايشون تقديم مي كنم .(http://mr939.persianblog.ir)



I want listennig yours
but after you die
and now I just think about my story .

my story is LOVE
but not that you think .

don't come back !
Go away now !

after you die
I think about you ....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

در ضمن از حضور احسان عزيز صميمانه تشكر مي كنم .
پايدار باشي ...

آرزومند آرزوهای سبزتان
قاصدک

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱

شراب نور بنوش امشب ...

از ظهر تا حالا عجيب به فکر اولين شعری افتادم که برای قاصدک گفتم . شايد از ظهر تا حالا ۱۰ بار بيشتر خوندمش . عجيبتر این که نميتونم بفهمم احساس خودم اون لحظه چی بوده ! ولی هر چی بوده با احساسی که حالا دارم خيلی فرق داره . خيلی . قول داده بودم شعرهای قديمی رو ننويسم اما دلم می خواد اينو بنويسم . اين سطرها اولين شکوفه ها ی دوست داشتن رو توی درخت زندگيمون کاشت . يادت مياد ؟

شراب نور بنوش امشب
که ساقی از آسمان شب
به ميهمانی آفتاب می آيد .
بيا تا مرهمی از عشق
در جام زخم خورده ی چشمانت بگذارم
و کوهی از ايمان را
در قلب عاشقت به سجده بياورم .
که با معجزه ی عشق
ـ ايمان ـ همان عصای موسی ست
برای عبور از هر سحر
که بی او آغاز مي کنی .

تا به حال ايمانی چنين کفر انگيز ديده بودی ؟!


ـ تسخير مي کنی ـ
ـ مغرور می شوی ـ
ـ نابود مي کنی ـ
ـ افسوس می خوری ـ


من مي شنوم
ـ سرا پا گوش ـ

و مي بينم


که شب در سفيدی چشمانت


طلوع ميکند .


اما سوگند می خورم
اگر از دشتهای غمزده
کوه های فرا موشی
و دره های سکوت
با عشق بازگشتی . . .
تا انتهای باران همسفرت باشم . . .
من
سوگند می خورم .

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱

آخرين خانهء دنيا ......

------------------------------------------------------------------------------------------------

اولين روز از سال 2003 را به همه تبريك مي گيم .
اميدواريم كه هر روزمون همراه با تحول و حركت به سمت نور باشه .
پايدار باشيد .

------------------------------------------------------------------------------------------------

انتهاي جدولها
آنجا كه جاده از فاصلهء آب تا سايه درخت در خواب فرو مي رود
خانه اي سراغ دارم

خانه اي سراغ دارم
كه مردمش صبحها دلهايشان را به روي دوستي مي گشايند
و يك درخت خرمالو
و پشت بام نازك خاطر همسايه
كه به تك قدمهاي خاطرات ما آشفتهء خيال دزد مي گرديد .

تا آنجا
تا آخرين خانهء دنيا
پياده مي آيمو زنگ را ....

ً

در خانهء قلب من هميشه براي تو باز است . ً



از طرف خودم و گلرخ براي اين دوست همرنگمون آرزوي موفقيت و شادكامي مي كنم .


آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱

 

امروز داشتم درس می خوندم (ذخيره و بازيابی اطلاعات !).با تو . یک سطر درس یک سطر عشق. درس جالبيه . يادته يه بار با هم تصميم گرفتيم دوست داشتنمونو پس انداز کنيم که تموم نشه ؟ يادته ؟ حالا که اين درسو خوندم فهميدم که تنها بافری که می تونه تحمول ذخيره اين فايل سنگين و با يک چگالی لود بالا داشته باشه فقط قلبهای ماست . ذخيره ای که فقط خاصيت درج عشق داشته باشه نه هيچی ديگه . بايد locality (همجواری ) قلبامونو حفظ کنيم وگرنه زمان بهنگام رسانی عشقمون خيلی طولانی ميشه !
به نظر تو درسمو خوب ياد گرفتم ؟!! نمرم چند ميشه از ۲۰ ؟ نکنه اين درسو بيفتم ؟ نظرت چيه ني نی ؟ نمرم و از ذخيره و همينطور از عشق چند می دی ؟ ...

یک سطر در میان میخوانم کتاب درس را با مشق عشق
به ابتدا سطر درس که می رسم
قدمهای زمان را تا رسيدن به تو می شمارم
چقدر طولانی می شوند دقایق بی تو !
وقتی به تو مي رسم در ابتدای سطر
مشق عشق يک نقطه می شود به جای سطر .
و با تو بودنم چه زود تمام می شود
و باز سطر درس . . .
آغاز می شود .



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱

با من بيا تا انتهای ... ؟؟! ...

با من بيا تا انتهای ...
نه ـ نه ـ..
تا انتهای باران نه
باران هم خواهد ايستاد .
تا انتهای زندگی با من باش .
مي دانی عزيز دلم !
شايد ترس هم با ما بيايد
می خواهم ترس را در دستان تو گم کنم .
امشب عجيب تب زده ام .
تب و هذيان زندگی دارند مرا با خود می برند
با من بيا . بيا . بيا .
نکند من را گم کنی ؟!...
نکند ...
باز هم زندگی ادامه دارد
مرا تکرار کن
به تعداد نفسهای عاشقمان .
کفشدوزک را ببین
چه آرام می رقصد ...

دلم گرفته و می ترسم ... فقط همين .

باز هم آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ   
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸۱

چينی بند زن .....

------------------------------------------------------------------------------------------------

از تو به من سرايت ميكند اين تصور خوش كه زندگيش خوانده ايم
از توپ تا لحظهءپايان ساعت كه مي گذرد

فاصله فقط يك لحظه است


از چپ به راست حركت مي كند


و ما كه پشت چراغ قرمز بي برگشت، ترمز بريده ايم .
باز هم قرص ادولت كلد ميخورد با كاپوچينو تا شيرين شود خط خوردگي من
از قرنطينه خارج مي شوم يا مي شوم يا مي شوم
آهسته برانيد !
ًمحيط كارگاهيً

آرزومند آرزوهاي سبزتان
قاصدك



------------------------------------------------------------------------------------------------   
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸۱

ستاره ها باز دستانم را مي سوزانند ...

تقديم به خوش خبرترين قاصدک شهر که حتی طوفان هم نمیتواند مرا از او دور کند حتی طوفان ..!


امشب از خيال تو پر شده ام


لبريز لبريز لبريز ...


حيرت آور است
در سکوت به تو نزديکترم
در هياهو تو را گم مي کنم
در واقعيت به تو نزديکترم
در رويا تو را م مي کنم
در هر ستاره باران آسمان


صبر می کنم تا آخرين ستاره هم خاموش شود


بعد از تو با آسمان سخن مي گويم


آخر می دانی !...؟...
می خواهم آسمان بی ستاره به من حسودی کند .



می خواهم از تو
با باد و باران و ستاره
با خدا
سخن بگویم .
میخواهم از تو
با زبان فریاد
با همه سخن بگویم
با همه ... حتی ...

به خاطر پنج بخش جمله ی


ـ دوس تت می دا رم ـ


چقدر باید بپردازم ؟!...
چه گفتی؟؟!
نشنیدم !!!!!!!...
باید تمام ستاره های آسمان را به مهتاب هدیه کنم ؟!
باشد .
می روم سبدم را بر دارم .
فکر کنم باز هم دستانم از حرارت عشق این همه ستاره بسوزد .


آخر امشب باز هم آسمان ستاره باران است ! ...



آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ



  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱

 

سلام
الان دارم ميرم دانشگاه ديرم شده اما دلم نيومد از دوستای عزيزی که لطف کردن و به ما سر زدن تشکر نکنم از مهران احسان ياسمن و ستاره که اولين مهمونای عزيز وبلاگ ما هستن . حتمن به توصیه های دوستانه ی شما عمل میکنم اما میدونین خیلی سخته چون من و قاصدکم دو نفریم .
یک دنیا عشق و امید مهمون ما باشین

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱

دل به دريا زدن جسارت طوفان می خواهد . . . مي دانم .

گلرخ اولين شعر خودشو تقديم ميکنه به عزيز ترين دوست مشترکمون که اولين همسفر گلرخ و قاصدک بود و اميدوارم که تا آخر سفر با ما باشه حالا آخرش هر جايی که ميخواد باشه .
تا آخرش ...



همسفر طوبی ...


امروز تازه فهميدم
يک رهگذر از جنس صبح و سايه و سکوت
همسفر خواب آسمانيمان شده است .

راستی!
با اين همسفر طوبی
از کوچ خواب بی چراغمان
به خانه بي نشان ستاره سخن گفته ای ؟؟!
گفته ای که ما هیچ ترسی نداریم
ـ از گم شدن ـ
در این راه چشم انتظار بی مسافر ؟؟!
می داند که با اولین ترانه ی باران
همصدای بیداری آسمان و تشنگی زمین و بی قراری ابر شدیم ؟!
می داند ؟!
گفته ای که تکرار نابهنگام هیچ فاصله ای نمیتواند
آرزوی دیدار دوباره را از ما بگیرد ؟!
یا اینکه قول داده ایم
رد پای آرامش باران را
میان دو آیینه ی موازی
ـ از جنس علاقه ـ
به توان بی نهایت برسانیم ؟!
کفته ای که سفره ی دلهایمان
باران را از ابر و ماه را از آسمان و آواز را از آیینه
به عاریت گرفته ایم ؟ !

آخر سفرمان هنوز محتاج یک ترانه ی روشن از جنس قطره های ستاره است !


اما هنوز حرفهای مانده
که بشنود از يک ترانه ی قديمی
که دلم با يک تولد تازه می نوازد .

همسفر طوبی
روزی که اولين خطوط اين ترانه را مي نوشتم
ـ فکر می کنم باد می آمد ـ
هنوز چند خطی ننوشته بودم

که مسافری از جنس باران و نور و آينه


با اولین وزشهای بی پرده باد
موسیقی این ترانه ی نانوشته را نواخت .

با قطراتی از ـ شعر و نور و احساس ـ


و باور کن که من
با اینکه پناهی برای تمام علاقه های ناتمامم یافته بودم
قلمم را شکستم
ـ به خاطر یک مسافر آشنا که شاید
دقایقی بیش نیست از ما جدا شده است ـ
تا انتهای اين موسيقی را
او بنوازد .

اما دريغ ! ...
آخر تو بگو همسفر طوبی !
آیا می شود احساس و شعر و ترانه را
همدم یک قفس
حتی با میله های طلایی کرد ؟!
می شود ؟
حتی اگر هر روز
سبد سبد ستاره در دستانش بریزی
باز هوای آسمان چیز دیگریست .

و من فقط می خواستم این علاقه های پاره را
با شعر و ستاره
به میهمانی خاطره هایی از روز های بوسه باران دعوت کنم .

اما!
اما دیدیم چیزی نمانده که این ترانه ی قدیمی
در فراموشی باد و اسارت قفس
قربانی سکوت و نقطه چین شعرهایم شود .

دل به دریا زدن
جسارت طوفان می خواهد
می دانم .


من فقط به تشنگی اين همه کلمه مي انديشم
که با يک ايمان آبی سيراب مي شود .
قلمم را دوباره بر می دارم
و به تو می گویم
ـ همسفر طوبی ـ
طوبی یعنی
پاک و طاهر
یعنی
سعادت

گفته بودم سفرمان هنوز محتاج عبور یک ترانه ی روشن از جنس قطره های ستاره است .

با ما می آیی ؟! ...
عکس یک ابر سفید
به پاکی و مهربانی قلب تو
در فنجان چاییم افتاده .
فکر می کنم که بیایی .

به میهمانی طنین یک ایمان آبی
خوش آمدی .


آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

فقط تا تكرار دوبارهء سلام ميگويم خدا حافظ


------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام اولين بوسه هاي بي اختيار

سلام دشت باران و بخار آفتاب


سلام هم آغوشي آسمان و آب در بستر ابرهاي سرد


سلام جريان سبز زمين تا سينه هاي بيقرار ابر


سلام .



من ديشب با شما تا نهايت عشق رفتم
آنجا كه از خيال شما تا خيال آيينه رسيدم
آنوقت كه در جريان خاموش زنده رود بودم ولي در تو غرق شده بودم .

يادت هست ايستادهء پا برجا
كه چگونه آسمانت را براي ما كه از آسمان دل بريده بوديم گسترانيدي.
يادت هست ؟
و اولين بوسه هاي بي اختيار
گرم بود و دوست داشتني ...

سرشار بود و آرزو كردني ...

رويا بود و دست نيافتني ...


و تو كه ما را چند لحظه محو كردي در ميان بستر ابرهاي سرد
آنجا كه روزمره از تو ميگذشت و ما كه از روزمره جدا شده بوديم.
يادت هست ؟

از خدا حافظ چيزي نمي گويم چرا كه از عشق خيس بوديم
فقط تا تكرار دوبارهء سلام ميگويم
خدا حافظ

يادت باشد .

قاصدك
------------------------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

عشق يعنی هميشه حتی وقتی من و تو ما نباشيم ...

سلام


به اين ميهمانی بی ریا
به ـ کلبه ی عاشيق ـ
خوش آمديد
ـ عشق و لالایی باران و زندگی
با زبان شعر ـ
شاید شما هم عاشق باشید
پس با ما همراه شوید
تا انتهای باران ...


با تو آغاز می کنم
زیباترین کلام عاشقانه ام
از آن تو .
و عشق شعر من است
شعرم را بخوان
تا روح بیجان غزلهایم
جانی دوباره بگیرد
دلم نیمه ی گمگشته ای دارد
و تو را...
در شعر می جوید
اگر عاشق باشی ! ...
پایان شعرهایم نیز
از آن تو می شود ...

آرزومند آرزوهای سبزتان
گلرخ

  

نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

دچار يعنی عاشق ......

سلام به همه شما


به كلبه عاشيق خوش اومديد.
اينجا منم و گلرخم كه مي خوايم شما را به مهموني شعرامون دعوت بكنيم .
قدماتون ستاره بارون ....

ما را از همراهيتون بي نصيب نكنيد.....


------------------------------------------------------------------------------
نمي دانم دچار شده ايد
از توازن تا معلق شدن
از عشق تا عاشق شدن
از من تا تو شدن

طنين من
ساز من فقط به طنين ساز تو به نوا مي آيد
پس بنواز
اي نغمه سراي من
طنين من
عشق من
بنواز كه از من تا تو ، دچار شده ام.

دچار يعني عاشق
و من كه عاشق توام
معلق تر از ابر
پر حركت تر از باد

نغمه و آواز و ساز ، از تو
آب و باران و طوفان ، از من

دچار يعني عاشق
دچار يعني من
دچار يعني تو ؟

قاصدك


------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

صبح زود يه قا صدک سوار باد خنک

به همون رسم قديم
ـ که با هم حرف ميزديم ـ
زير گنبد کبود
باز می گم :
يکی بود يکی نبود

قديما
پنجره های خونه ها
رو به صحرا وا ميشد
خورشيد از بالای کوه
خيلی زود پيدا مي شد
جلوی پنجره ها
اينهمه پرده نبود
ديوار نبود
تو هوای اون روزا
اينهمه دود نبود
غبار نبود
قدیما می شد کنار پنجره
بشينی
دروازه ها رو ببينی
آخه ـ شهرای قديم دروازه داشت
مثل شهر خودمون
که همه دروازه هاش
آوازه داشت

يه روز از همون روزا
صبح زود
یه قاصدک
سوار باد خنک
اومد از پنجره
تو دامن گلرخ کوچولو
ـ دختر خوشگل شهر
گونه هاش مثل هلو ـ

بچه ها ! هیچ می دونین قاصدکا
همیشه مژده میارن واسه ما
این گلرخ می دونس
شایدم شنیده بود
شایدم خودش با چشماش دیده بود
که همیشه قاصدک
با خودش مژده داره
خبر خوب میاره
شایدم قاصدک اینو میدونس
که چرا همیشه از صب تا غروب
ـ گلرخ ـ
این دختر خوب
از پای پنجره اونور نمی ره
هر کی از بیرون دروازه میاد
ـ گلرخ ـ از اون چه سراغی میگیره

قاصدک !
مژده می خوام ـ مژده می خوام
د بگو خبر چی آوردی برام ؟
از کجا؟ از پیش کی میای ؟ بگو !
واسه ی گفتن چی میای ؟ بگو !
قاصدک !
راسه که تو خوش خبری ؟
از همه قاصدا مهربونتری ؟
همه میگن :
_ اونی که رفته میاد
یا همین هفته
یا اون هفته میاد _
صب تا شب
چشام به این دروازه هاس
آخه ÷س که میگن میاد کجاس ؟
نکنه گم شده باشه ؟ قاصدک !
قاطی مردم شده باشه ؟ قاصدک !
ندونه راه خونه کدوم وره !
نکنه شیطونه اون ببره ؟!
قاصدک !
دلم براش شور میزنه
نکنه دلش یه وقتی بشکنه ؟!
آخه اون خیلی ظریفه قاصدک !
مثل روح من لطیفه قاصدک !

قاصدک تو ر خدا راس بگو !
اگه اون فقط یه رویاس بگو !

قاصدک حرفای گلرخ شنفت
قاصدک هیچی نگفت
هیچی نگفت


صدای سبز درخت
صدای آبی آب
صدای سرخ خروس
توی آبادی خواب

آسمون صاف قشنگ
همه جا آفتابی رنگ
اما _ گلرخ _ تو خونه
منتظر با دل تنگ

چرا لالی قاصدک !
نکنه خواب خیالی قاصدک
یه دفه چی شد زبون تو ؟
چی شده ؟
قلب پاک و مهربون تو چی شد ؟
چی شده ؟ چرا جوابی نمیدی ؟
نکنه هنوز تو اونو ندیدی ؟
حرف بزن ـ تو ر خدا حرف بزن
نکنه اون دیگه قهر کرده با من
قاصدک !
تو ر خدا از اون بگو
از زمین خیلیا گفتن
تو از آسمون بگو
چی شده ؟ چرا زبون بسته شدی
نکنه تو هم ازم خسته شدی

گاهی وقتا دل ـ گلرخ ـ می گرفت
مثل گاهی که دل ما می گیره
مثل وقتی که هوا بارونی نیس
اما یکهو دل ابرا میگیره
گاهی وقتا آدما
یه دفه از همه چی دل میکنن
اما پیداس که دارن
خودشون یه جوری گول میزنن

قاصدک !
میخواد بیاد
میخواد نیاد
به جنهم اگه ما ر نمیخواد
دیگه خوب شناختمش
شناختمش
می دونی
من خودم اون ساختمش
حالا هم
خودم خرابش می کنم
از تو رویاها
جوابش می کنم

قاصدک حرفای گلرخ شنفت
قاصدک هیچی نگفت
هیچی نگفت


راسی یادمون باشه
اگه رویا نباشه
خوابمون
شبیه بیداری می شه
نمی خوام بگم که بیداری بده
خوبه خیلی خوبه
اما شب روز
خیلی تکراری میشه

قاصدک !
اون آخه مال خودمه
واسه من اون نه زیاده نه کمه
زودتر از هر کسی من شناختمهر چی باشه
خودم اونو ساختمش
حالا هم حیفه خرابش بکنم
از تو آیینه جوابش بکنم
قاصدک !
بگو بیاد
بگو بیاد
بگو گلرخ همیشه تو ر می خواد

قاصدک حرفای ـ گلرخ ـ شنفت
رفت پیش همه گفت ...


محمد علی بهمنی






























  
نویسنده : قاصدك و گلرخ عاشق ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱